X
تبلیغات
شال گردن

شال گردن

اینجا، آنوش می نویسد.

40

آدم ها باید بیرون آمدن از رابطه را یاد بگیرند. فکر می کنم این چیزیست که اصلا" به ماها یاد داده نمی شود، درون رابطه رفتن را یلخی یاد می گیریم، به اقتضای طبیعت احتمالا"، اما بیرون آمدن ازش معمولا" بعد از صدمه خوردن زیاد و تحمل فشارهای فراوان اتفاق می افتد، با یک انفجار و یا به کمک دستاویزهای دیگری مثل شروع یک رابطه ی موازی یا کنار گذاشته شدن از طرف ِ آدم مقابل، یا حتی فاصله گرفتن جغرافیایی. شبیه وصل شدن با یک کش ِ نامرئی است، هی فاصله می گیری، دوباره بر می گردی. یک قدم به عقب بر می داری، یک قدم به جلو برگردانده می شوی. در تلخی بیرون آمدن از رابطه هیچ شکی نیست، اما تلخی اش تلخی یک سم ِ کشنده نیست غالبا"، برعکس به تلخی یک داروی درمانگر بیشتر شبیه است.

اول از همه باید یاد بگیریم رابطه ی خوب را از رابطه ی بد جدا کنیم، مشخصات یک رابطه ی خوب چیست؟ مشخصات یک رابطه ی بد چطور؟ رابطه ی خوب از دید من رابطه ایست که در جهت شکوفایی هر دو طرف گام بر می دارد، طرفین از هم یاد می گیرند و به هم یاد می دهند. امنیت احساسی طرفین را تامین می کند، حسی مثل این حس که امروز خبری از من نگرفت شاید دیگر دوستم ندارد یا شاید سرش با یکی دیگر گرم است، نشانه ی یک بیماری، یا درون شما یا درون رابطه، است. رابطه ی خوب شان و منزلت طرفین را حفظ می کند. اصطکاک بین دو آدم در تماس مداوم با یکدیگر یک امر طبیعیست، اما  دعوایی که به جملات رکیک و الفاظ زشت می رسد، حتی اگر با عذرخواهی ختم به خیر شود، در صورت تکرار مداوم باز هم نشانه ی یک مرض است، یا درون رابطه یا در یکی از طرفین. درون یک رابطه ی خوب احساس آزادی جریان دارد، کسی کسی را مجبور نمی کند، شاید پیش بیاید گاه گداری و نه همیشه کسی خودش را مجبور کند اما دیگری را هرگز. یک رابطه ی خوب بر پایه ی گفتگو استوار است، طرفین می توانند با هم در مورد مشکلات، ابهامات، احساسات، نیازها، کمبودها و هر گونه احساس دیگری صحبت کنند. در یک رابطه ی خوب طرفین برای یکدیگر وقت کافی دارند و میزان انرژی ای که هر یک صرف پیش بردن رابطه می کند در یک حد و اندازه است به این دلیل طرفین احساس دین نسبت به یکدیگر ندارند. هدف اصلی در یک رابطه ی خوب، با تمام وجود لذت بردن از با هم بودن است. اگر هدف بلند مدتی قرار است برای رابطه تعیین شود مثل ازدواج، باید با توافق طرفین و در مدت زمانی که هر دو طرف آمادگی لازم را پیدا کرده اند صورت بگیرد. در یک رابطه ی خوب کسی اهداف بلند مدتش را به دیگری تحمیل نمی کند. همچنین  در یک رابطه ی خوب، هر یک از طرفین به فردیت رسیده است، یعنی شناخت خوبی از خودش، شخصیت، روحیات، نیازها و توانایی هایش دارد، تفریحات شخصی خودش را دنبال می کند، رابطه های دوستی خودش را دارد، از احساس تنهایی نمی ترسد، روش های شاد کردن خودش به تنهایی را بلد است. یک انسان فردیت یافته به بلوغ فکری رسیده و چشم اندازی از آینده برای خود ترسیم کرده است و اهداف شخصی بزرگ و کوچکی برای رسیدن دارد. در یک رابطه ی خوب آدم ها سرگرمی های مشترک دارند که برای هر دو طرف لذتبخش است.  آدمهای یک رابطه ی خوب، زیاد می خندند. در چنین رابطه ای، هر یک از طرفین، زیر و بم شخصیت طرف مقابل را می شناسد، می داند که از چه چیزی دلگیر می شود و با چه چیزی شاد. و مهم تر از همه ی این ها، طرفین، ارزش رابطه ی خوبی که در آن هستند را می دانند و قدردان یکدیگرند. چون برای رسیدن به این رابطه ی خوب از رابطه های بد زیادی گذر کرده اند به راحتی آن را از دست نمی دهند و با اولین مشکل پا به فرار نمی گذارند.

رابطه ی بد رابطه ایست که موارد ذکر شده در بالا در آنها رعایت نمی شود. از چنین رابطه هایی باید سریعا" بیرون آمد. هرچقدر برای سرپا نگه داشتن رابطه های خوب باید تلاش کرد، برای کندن از رابطه های بد نباید یک لحظه هم وقت را تلف کرد. رابطه ی بد مثل مخدر عمل می کند، با وجود آگاهی ای که به ناسالم بودن آن داریم باز هم می رویم سمتش و برای ادامه همیشه یک بهانه هایی از توی آستینمان در می آوریم. بهانه هایی مثل دوست داشتن، خاطرات مشترک و امید به تغییر دادن آدم مقابل. چقدر حرف زدم. بقیه اش باشد برای بعد.

+ نوشته شده در  2013/5/25ساعت 1:33 AM  توسط آنوش  | 

39

به گمانم باید سنگ شده باشم. البته اگر بپذیریم که سنگ ها هم گاهی گریه می کنند. اگر بخواهم در نقش یک مادربزرگ مهربان ظاهر بشوم، از همان هایی که توی تصویرهای ذهنی مان بافه ی گیس های سفیدشان روی شانه هاست و با کامواهای رنگی شالگردن می بافند، باید بگویم بچه ها، از دوست داشتنی هایتان زیاد دور نشوید، از کوچه هایی که ردیف درخت هاش را از حفظید، از درهایی که زنگ زدگی های گوشه و کنارش را از برید. از نیمکت های همیشگیتان توی پارک ها، از بستنی فروشی های همیشگی سر چهارراههایتان و از آدم هایی که زیر و بم روحشان را بلدید، زیر و بم روحتان را بلدند زیاد دور نشوید. یا اگر دور شدید از من بپذیرید که دیگر هیچوقت نه آن کوچه ها کوچه می شوند، نه آن درها در.

حال من را بخواهید خوبم، گشت و گذار می کنم، درس می خوانم، کار می کنم، غذا می پزم، گاهی حتی کیک هم می پزم، اما توی همه ی این ها زیادی خالی ام، زیادی به آن کوچه ها و آن درها و آن آدم ها فکر می کنم.  من آدم ِ دوباره ریشه کردن نیستم، نبودم...

+ نوشته شده در  2013/4/30ساعت 1:10 AM  توسط آنوش  | 

38

میل به نوشتن در من به صفر رسیده است. میل به حرف زدن هنوز هست البته! حرف های خصوصی، در ِ گوشی. هرچه از حرف های دم ِ دستی خسته ام، حرف های در ِ گوشی را هنوز کم دارم. برای همین از نوشتن فرار می کنم، چون نوشتن در ِ گوشی بر نمی دارد، نوشته را باید با صدای بلند خواند، نوشته روح را عریان می کند، نوشته روح را وسط جمع عریان می کند. حرف های در ِ گوشی اما امن اند. لباس روحت را آرام کنار می زند، نه توی جمع، توی یک خلوت ِ دو نفره. لباس روحت را آرام کنار می زند، نه برای چشم چرانی، برای مرهم گذاشتن. این مرهم، این مرهم را کم دارم...

نوشته مثل میکروفون دست گرفتن توی یک تالار نسبتا" بزرگ است که دور تا دورش را میزهای گرد با رومیزی های سفید چیده اند، روی میزها شیرینی های تر توی ظرف های کریستال چشمک می زنند و سبدهای میوه، براق و خوشرنگ تر از همیشه دل می برند. بهترین لباست را پوشیده ای، اشک های چشم هات را توی آینه ی دستشویی همین چند دقیقه قبل شسته ای. حالا روی سن ایستاده ای و رو به تماشاچی ها لبخند می زنی. کسی از های های گریه ی توی دلت خبر ندارد.

حرف های درِ گوشی اما بحثشان جداست. دست محرم رازت را می گیری می آوری می نشانیش روی دم دستی ترین مبل توی هال. همانجا که آنطرف ترش مانتو و روسریت ولو شده اند. چایی را توی دو تا استکان بلور می ریزی، توی هر کدام دو قطره لیمو می چکانی، سوهان عسلی را همان طور با ظرف فلزی اش می گذاری توی سینی، سینی روی میز. خودت را توی مبل، کنار لباس های به هم ریخته جا می دهی. سنگینی یک دست امن دور شانه هات، حالا لبخند لازم نیست، به پهنای صورت اشک بریز...

+ نوشته شده در  2013/3/3ساعت 2:21 AM  توسط آنوش  | 

37



دنیام یک چارگوش ساده بود، با دیوارهای خیلی بلند... یک روزی برداشتم از سرکنجکاوی قد یک سر سوزن سوراخ کردم این حجم سیمانی را، یک ذره نور پاشید توی تاریکیم، یک کم نسیم قلقلک داد موهام را... بعد دلم بیشتر خواست، نور نسیم هوا ... افتادم به جان این دیوار سیمانی، با چنگ، با دندان، هی پنجره ام بزرگتر شد، هی نور بیشتر تابید، هی نسیم بیشتر وزید، منظره دیدم، به رهگذرها سلام کردم، باران هم بود البته، هوا هم گاهی زیادی سرد می شد، من چاردیواریم را دادم جاش نسیم گرفتم، نورگرفتم... بعدتر اما گاهی که آدمها را می دیدم توی چاردیواری های کوچک و امن، از خودم می پرسیدم ارزشش را داشت؟ به گمانم داشت... تا یک روزی که فهمیدم این نور که دارد از دیوار سوراخ سوراخ خانه ام می پاشد تو، که گوشه ی تنگ و تاریکم را پر از روشنایی کرده، نور خورشید نیست، نور ماه هم نیست حتی، نور یک چراغ 220 ولت فکسنی ست که این روزها پت پت کنان دارد نفس های آخرش را می کشد... و این نسیم، که خیال می کردمش باد صباست، فهمیدم از دستگاه تهویه ی آشپزخانه ی یکی از همین چاردیواری های بسته می آید... اینجوریست که به خودتان می آیید می بینید توی قمار زندگی باخته اید... آرزوهاتان را باخته اید... باورهایتان، باورهایتان را باخته اید...

پ.ن: تولدت مبارک غزل

+ نوشته شده در  2013/1/14ساعت 1:43 PM  توسط آنوش  | 

وبلاگ گروهی پرسونا

وبلاگ گروهی پرسونا... بفرمایید تو :)


اضافه نوشت 1: از این به بعد گاهی هم اینجا سر و کله ام پیدا می شود. :)

اضافه نوشت 2: اگر مطلبی در حوزه ی هنر و ادبیات دارید،  اینجا می توانید با بقیه به اشتراک بگذارید. :)

+ نوشته شده در  2012/11/30ساعت 7:37 PM  توسط آنوش 

36

هشدار: نگارنده ی وبلاگ پس از مدت ها دست و پا زدنِ انتخاب بین خودش بودن و یا ادامه دادن به ارائه ی یک تصویر مردم پسندی که نه سیخ بسوزد نه کباب، خودش بودن را انتخاب کرد. متاسفم اگر این بار به جای کلمات نازک همیشگی، کلمه های خار دار ِ فاقد فانتزی می بینید... چه کنم؟ عنان بریده ام...

یک جور مرض واگیر دار باید باشد، برای همین است که از عالم و آدم پنهانش می کنم. مثل رد زخم جا مانده از هفت سالگی نیست که نترسی از عیان شدنش، مثل یک جور سرفه ی خونیست، یا دانه های ریز قرمز رنگ روی سطح پوست... اینها را باید پنهان کرد، وگرنه آدم ها ازت می گریزند. این مرض واگیر دار من را هم باید پنهانش کرد. صبح ها پشت مداد چشم های مشکی و رژلب های صورتی، عصر ها پشت خنده های مکرر مستی... نیمه شب ها که مستی از سرت پرید ولی می توانی مداد چشم ها را پاک کنی و سرت که رسید به بالش، چراغ که خاموش شد، خودت را رها کنی، سرفه های خونیت را دوباره سر بدهی، دست بکشی روی جوش های قرمز رنگ روی پوست... چراغ ها که خاموش می شود، من هم می زنم زیر گریه... مرضم همین است... گریستن... غصه خوردن و گریستن...

بدیش اینجاست که همیشه منجیانی از عالم بالا پیدا می شوند که با نگاه تیزبین، رد سرفه های به زور مهار شده ات را پیدا کنند، سریعا" توی طبقه ی افسرده ها، روشنفکر نماها، یا خوشی زیر دل زده ها طبقه بندیت کنند، دستت را بگیرند و کشان کشان از پله های سعادتشان ببرندت بالا.

این ها احتمالا" همان هایی هستند که بچگی شان با مشق شبهای طولانی و مقنعه ها و جوراب های سیاه سپری نشده، این ها احتمالا" وقتی می رفتند خانه ی دوست پسری، مهمانی ای چیزی به مادرشان نمی گفته اند می روند خانه ی سارا این ها با هم درس بخوانند و با نگاه عاقل اندر سفیه مادرهایشان رو به رو نمی شده اند، همان نگاهی که بعدتر که توی بغل دوست پسرت نشسته ای انزجار بریزد توی لحظه هایت. این ها احتمالا" زیر نگاه های خصمانه ی جامعه حس نامطبوع جنایتکار بودن نداشته اند که یک چیزی توی گلویشان سفت شود، یا شاید دیده اند همه ی این ها را منتها مقاوم تر از من بوده اند. مثلا" در جنگ تن به تن میان آن نگاههای خر خودتیِ پر از نفرتِ مادرم با هرمون های جوانی من و تلاش مذبوحانه ام برای لذت بردن از زندگی، بی بر و برگرد نگاههای مادرم پیروز از میدان به در آمده که من امروز لذت بردنم از زندگی با یک جور خشم درونی همراه است. مثل این می ماند که توی یک دوره ای از زندگیتان عاشق کیک توت فرنگی بوده باشید، هر بار که کیک توت فرنگی خورده اید ولی لا به لایش بال مگسی، شاخک سوسکی، موی فر خورده ای چیزی هم بوده که با کیک توت فرنگی قورت داده اید پایین و بلافاصله عق زده اید. این داستان مثلا" 5 سال آزگار تکرار شود، واکنش شما به کیک توت فرنگی چیست؟ حالا واکنش من به لذتهایی که یک زمانی برایم ممنوع بوده اند همین است، از فکرش عق می زنم. ولی قصه که فقط کیک توت فرنگی نبوده، همین داستان با چیزبرگر هم برایتان تکرار شود، چیزبرگر بشود خنده های بی مهابای شما وسط شهر با دوست های از خودتان سرخوش تر، جای نگاههای مادرتان را هم نگاهها و تذکرهای جامعه بگیرد، شرط می بندم تکرار 10 ساله ی این نگاهها هم شما را به عق زدن می اندازد، عق زدن از طعم چیزبرگر، همان چیزبرگری که عاشقانه می خواستیدش. بعد این اتفاق با کباب برگ، غذای مورد علاقه ی شما هم بیفتد، معلم های مدرسه با مغزهای کوتوله بشوند همان موی لای پلوی زعفرانی و شما هی عق بزنید، هی عق بزنید. خوب چی از شما باقی می ماند، اگر توی کشوری به دنیا آمده باشید که وقت خوردن کیک توت فرنگی، فالوده ی شیرازی، کباب برگ، کشک بادمجان، همه و همه  هی عق زده اید، طبیعیست که شما کم کم از غذا خوردن بیزار شوید. مثل من که دیگر داوطلبانه نمی روم سراغ شادی. مثل من که غصه خوردن می شود جزو پنهانی شخصیتم. می خواهم بگویم شما آدم هایی را می بینید که به نظرتان بی دلیل غصه می خورند، اما اگر یک گروه تجسس به سرکردگی مسیو پوآرو درست کنید بفرستید توی این آدم ها بقایای یک شهر ویران شده را پیدا خواهید کرد، می بینید یک زمانی یک شهری توی این آدم ها وجود داشته که آجرهایش کیک های توت فرنگی و شکلات های کاکائویی بوده، کیک های توت فرنگی حالا گندیده اند. شادی هام گندیده اند. حالا شما هی بیایید بگویید تا شقایق هست زندگی باید کرد. من فقط سرفه های خونی ام را بیشتر توی گلو خفه می کنم...

بلندشوم یک کمپین تک نفره ی حمایت از غصه خوردن های بی دلیل راه بیندازم، پلاکارد دستم بگیرم که روی همچین زمینی که باشی غصه خوردن حق مسلم توست!


پی نوشت: یک سال شد ها! هیچ حواستان بود؟ :)

+ نوشته شده در  2012/11/8ساعت 1:0 AM  توسط آنوش  | 

35

چتر ندارم! یا بهتر بگویم، چتر نداشتم! چتر نداشتن یک جور قانون بود. چتر نداشتن مساوی بود با جسارت بی مهابا به باران زدن! جسارت بی مهابا به باران زدن، مساوی بود با خود را توی نا شناخته ها پرتاب کردن، توی نا امنی ها! لذت لمس دانه های باران روی پوست تن، مساوی بود با لذت کشف ناشناخته ها... بی مهابا به باران زدن دردسرهایی هم داشت، گلودرد وتب و سرفه! بی مهابا به ناشناخته ها زدن هم همین طور، اشک و اشک و اشک و اشک... توی گودال های آب جست و خیز کردن، وقتی همه با عجله می دویدند پی سرپناه، لذتی داشت مثل لذت انداختن توی یک راه پر پیچ و خم فرعی برای تماشای چند تا دانه گل وحشی وسط دشت وقتی همه دارند توی یک بزرگراه می تازند و تابلوهای با احتیاط برانید را یکی پس از دیگری رد می کنند.

حالا این شهر پر از دانه های باران است و تن من این روزها نحیف تر از همیشه... چند وقت پیش که داشتم سراشیبی ایستگاه مترو تا خانه را می آمدم پایین، باران نم نمک برای خودش می بارید، من مچاله شده بودم توی کت پشمی ام. باران شدید شد، آدم ها چترهای رنگی را باز کردند، من همین طور آهسته آهسته می رفتم! باران خیلی شدید شد، آدم ها با چترهای رنگی توی دست پا گذاشتند به فرار، کوچه خالی می شد از آدم ها و چترها، من همین طور آهسته آهسته می رفتم! باران خیلی خیلی شدید شد! سطل سطل آب از آسمان می ریخت توی یقه ی کت پشمی ام! توی چکمه هام پر از آب بود و پاهای کوچکم توی جوراب های خیس از سرما گز گز می کرد! از صبح توی کتابخانه و دانشگاه و این کوچه و آن خیابان سرگردان بودم، خسته و گرسنه و سرمازده. یکهو ایستادم! سرم را گرفتم بالا! وسط یک شهر ناشناخته، زیر یک آسمان ناشناخته، با مردمی با یک زبان ناشناخته دلم فقط یک چتر می خواست... دلم امنیت می خواست... دلم باران نمی خواست، ناشناخته ها را نمی خواست.

بعد؟ بعد سرم را انداختم پایین و همینطور سلانه سلانه شیب را گرفتم به سمت خانه، لباس های خیسم را کندم، آب داغ را باز کردم و تمام نیم ساعت زیر دوش داشتم به تصویر آن دختر وسط یک شهر بارانی ناشناخته فکر می کردم وقتی که سرش را گرفته بود رو به آسمان و استیصال از نگاهش می بارید...

بعدتر؟ بعدتر با سرفه و گلودرد بیدار شدم و وقتی تنهاییم از لا به لای سوپ یخ کرده ی بی مزه ی مگی خودش را حسابی به رخم کشید، کفش و کلاه کردم رفتم توی اولین مغازه، اولین چتر را برداشتم... سیاه برداشتم! یک جور عزاداری برای جسارت بر باد رفته شاید...

پی نوشت1: چند روز بعدش نفهمیدم عمدا" یا سهوا" چتر سیاه بدترکیبم را توی اتوبوسی که می رفت گورستان پرلاشز جا گذاشتم. از چتر بیزارم، از باران نیز هم... از ناامنی فراری ام، امنیت هم که حسابی با من بیگانه است...

پی نوشت 2: 4 تا بال مرغ را توی روغن تف بدهید، بعد توی یک قابلمه ی کوچک سه چهارم لیوان کوکاکولای مشکی بریزید، بالهای مرغ را توی آن بخوابانید، جوری که بالهای مرغ تماما" توی آن غوطه ور باشند و بگذاریدش روی شعله ی متوسط گاز، یک 10-15 دقیقه ای که پخت بچینیدشان توی بشقاب، چهار پر جعفری هم بگذارید کنارش، بروید بنشینید پشت پنجره و همینطور که به خیابان های بارانی با آدمها و چترها نگاه می کنید آرام آرام این مزه ی جدید را کشف کنید... اگر این مزه ی جدید باب طبعتان بود به من هم کمی فکر کنید...

+ نوشته شده در  2012/10/4ساعت 4:47 AM  توسط آنوش  | 

34

یک

یک چیزهایی توی زندگی باید باشند که آدم پشتش را به آنها گرم کند، این چیزها هیچ نباید جم بخورند، نباید بلغزند، نباید بریزند... اینها لازم نیست چیزهای فوق العاده ای باشند، فوق العاده بودنشان به همیشگی بودنشان است، به اینکه هر جا که باشی خیالت راحت است که اینها همان جای همیشگیشان نشسته اند... مثلا" می دانی توی یکی از کمدهای خانه ی شماره ی 14 از خیابان ژونه یک پالتوی مشکی روی جارختی آویزان است که خاطره ی یک شب سرد دی ماهیست که همه ی شهر را برای پیدا کردنش دوتایی زیر پا گذاشتید و توی یک عالم اتاق پرو بوسه های یواشکی رد و بدل کردید... حالا فکرش را می کنم یک روز یکی از این چیزهای همیشگی را بگذارم بروم تا سر خیابان دو نخ سیگار بخرم مثلا"، برگردم ببینم نیست که نیست... بند دلم پاره می شود لابد... و بله، دنیا هیچ تضمینی به آدم نمی دهد که بند دلش را پاره نکند، یا لااقل آرام آرام پاره کند... خبر زلزله را که شنیدم رفتم یک گوشه ای و به این فکر کردم که آیا می خواهم روی زمینی راه بروم که یک روز عصر که از سر کار بر می گردم ببینم از خانه ام، از خاطره هام، از عزیزهام، یک تل آجر مانده فقط؟... ما زیادی به زمین دل خوش کرده ایم به گمانم...

دو

و زلزله که فقط روی زمین نمی آید، توی روح آدم هم ممکن است زلزله بیاید، ممکن است یک روز که خوش خوشک می روی توی خودت قدم بزنی ببینی احساست زیر یک تل آجر مانده... توی روحم زلزله آمده باشد انگار... چیزهایی که نباید جم بخورند، جم خوردند، چیزهایی که نباید بلغزند، لغزیدند... چیزهایی که نباید بریزند ریختند... و نیروی امدادم هزارها کیلومتر آن طرف تر پشت مرزها این پا و آن پا می کند... دلم از زمین گرفته، آسمان هم که برای من جا ندارد...

سه

آهنگ جدید وبلاگم را الف.ر عزیز زحمتش را کشیده. این مرد دوست داشتنیست، مردهای غمگین دوست داشتنی اند اصلا"... مردهای غمگین جوان هم که باشند وقتی می خندند گوشه ی چشم هایشان چین می افتد و توی نگاهشان دو تا پرنده در گیر و دار رفتن و نرفتنند...

 

+ نوشته شده در  2012/8/20ساعت 4:3 PM  توسط آنوش  | 

33

سلام پسرک

این نامه را از خیابان سنت ژرمن، از روی یک نیمکت چوبی سبزرنگ برایت می نویسم. ساعت 7:13 دقیقه است و بعد از مدت ها یک آفتاب بی رمقی هم پهن شده روی سر شهر. اینجا هنوز تابستان از راه نرسیده، انگار که پاییز باشد... راستی گفتم که سرما خورده ام؟ نه، نگفتم... سرمای مختصری خورده ام، آنتی بیوتیک می خورم و منتظرم آن نقطه ی سفیدرنگِ توی گلویم خوب بشود، یک نقطه ی دیگری هم هست توی گلوم، نمی دانم این یکی چه رنگیست ولی حسابی می سوزد، با آب نمک و قرص و آمپول هم خوب نمی شود انگار، اندازه ی یک گردوست که گاهی راه نفسم را می بندد، مثل دیشب وسط خواب و بیداری و تب وقتی از صدای باران روی سقف اتاقم پریدم و دستم توی تاریکی پیِ تو می گشت و پیدایت نکردم.

امروز با وجود سرماخوردگیم تاپ پوشیده ام و بیشتر از اینکه از تشدید آن نقطه ی سفید رنگ توی گلویم بترسم، مدام از تو می ترسم که اگر الان بودی و من را توی تاپ می دیدی، شروع می کردی به غرولند کردن و عصر تابستانی آفتابی ام را زهر می کردی... ولی خوب الان تو نیستی و من تاپ پوشیده ام تا آفتاب کمی به پریده رنگی بازوهایم بتابد، اما باز هم عصر تابستانی ام زَهرم است... درست است که الان غرولند هات بابت برهنگی بازوهای من نیست، اما خوب خودت هم نیستی و این هیچ خوب نیست.

من این روزها به تو هم فکر می کنم. گاهی مثلا" وسط خواندن دست نوشته های عجیب و غریب قرن 16 ام می رسم به یک حرف " آی" و انگشت سبابه ام را آرام می کشم روی شیشه ی مانیتور... اشک هم راستی تازگی ها به سادگی کندن پوست نارنگی از چشم هام می ریزد.

امروز رفتم خرید، تخم مرغ و ژامبون و پنیر و بیسکوییت و آبمیوه و روغن. شد 13 یورو و 55 سنت... بی پولم این روزها. کمی هم به قصد خرید سوغاتی توی مغازه ها چرخیدم ولی چیزی که دلم بخواهد را پیدا نکردم.اگر دست من بود دوست داشتم قسمتی از تابلوی مونالیزا را برایت بیاورم، یا یکی از تابلوهای مودیلیانی. اما خوب می دانی که همه چیز توی این دنیا دست ما نیست و من احتمالا" به یک عطر کوچک با رایحه ی خاک قناعت می کنم.

الان که دارم این ها را برای تو می نویسم چند نفر آن طرف تر دارند می خندند، نمی دانم به چه، دو نفر هم کنار دستم نشسته اند که هر از گاهی چندتا جمله رد و بدل می کنند. یک خانومی با ژاکت قرمز رنگ و دکمه های چوبی بزرگ، به همراه سگش (یک سگ سیاه و سفید با چشم های بی نهایت غمگین) سلانه سلانه از جلویم رد می شود، یک پیرمرد هم با سبد چرخدار خرید عرض خیابان را طی می کند و یک مرد جوان با کت و شلوار رسمی تیره منتظراست که چراغ سمت دیگر خیابان سبز شود... و من یک نقطه ی کوچک غمگینم توی یک تاپ سفید با گل های سبز و زرد و صورتی ، روی این نیمکت سبزرنگِ خیابان سنت ژرمن. حول و حوش ساعت 7 عصر... کاش توی فکر من باشی الان.

روی ماهت را می بوسم

امضا: آنوش ِ تو

پ.ن: یادت می آید ۸ سال پیش این آهنگ؟ ... توی ماشین، پشت یک چراغ قرمز... چراغی که هیچ وقت سبز نشد... I will never see her again   

 

 

+ نوشته شده در  2012/7/19ساعت 0:54 AM  توسط آنوش  | 

32

 

یکی از همین شب ها، یکی از همین شب ها که بغض آوار می شود روی دلم، یا یکی از همین شب ها که خفگی مثل بختک می نشیند بیخ گلوم، یکی از همین هایی که خیسیِ بالشِ زیرِ سر، خواب می پراند از چشمهام، جارودستی بلندم را سوار می شوم، می تازم به شهر تو... احتمالا از پنجره ی باز اتاق خوابت بیایم تو، ببینمت گلوله شده ای لای ملافه های سپید، دست هات جا مانده از هجوم ملافه ها، خواب های آشفته می بینی، از نفس های نامنظمت بخوانم... با سر انگشت کف دستت رمز شب را بنویسم:  یک روز در آغوش تو آرام گرفتم... یک عمر قرار از دل ناکام گرفتم...

از اعجاز این کلمه ها چشمهات را باز کنی، زل بزنی به پرهیبم توی تاریک روشن اتاق... انگار که اول نشناسیم، بعد باورت نشود، بعد بپری از جات... انگشتم را آرام بگذارم روی لب هات که یعنی هیسسسس... از توی قهوه ای نگاهم بخوانی که چرا اینجام، بروی سر وقت چمدان قهوه ای بزرگت، خرت و پرت هات را بچپانی توش، پولیور بنفش، تی شرت یاسی، پیرهن مردانه ی صورتی، 4 تا تیله، دو تا بزرگ، دو تا کوچک، شالگردن مغز پسته ای و جسی . دستم را بگیری که یعنی برویم...

بنشانمت روی جارو دستی بلندم، دست هات را حلقه کنی دور کمرم، انگار که بترسی از این همه ارتفاع، از این راه رفتن روی لبه ی رویا، شهر سیاه خواب زده ات را ببینی زیر پاهات، اوج بگیریم، همینطور بالا، بالاتر، برویم تا ماه...

زمین که مال من و تو نبود... این زمین شورِ شور و تیزِ تیز و خشکِ خشک... زمین که مال ما آدمهای نازکِ شیشه ای نبود. ما آدمهای خیالباف غرق رویای شکوفه های بادام... یکی از همین روزها جارو دستی بلندم را سوار می شوم میایم از لا به لای ملافه های سپید می کَنَمَت، می برمت از زمین... می برمت یک جایی که نه از فاصله خبری باشد نه از زخم... نه از  اجاره خانه، نه از قبض آب و برق و گاز، نه از غمِ نان... آخر زمین که مال من و تو نبود... ما آدمهای نازکِ اشتباهی... یکی از همین شب ها میایم می کَنَمَت از لا به لای این همه ملافه های چرک که به دست و پای احساست گره زدند... می برمت یک جایی که به عشق نخندند، یک جایی که به درد پوزخند نزند، یک جایی حوالیِ ماه... آن جا که آسمان بنفش یاسی ست، سیب ها آبی اند و درخت ها سیگار تعارفت می کنند...

یکی از همین روزها... یکی از همین شب ها... باید اول یک جارو دستی بخرم، یک جارودستی بلند، بعد باید تمرین پریدن بکنم... تمرین تا ماه پریدن...می آیم ولی... یکی از همین روزها، یکی از همین شب ها...

 

+ نوشته شده در  2012/6/22ساعت 6:33 PM  توسط آنوش  | 

 
کد آپلود عکس