شال گردن

اینجا، آنوش می نویسد.

خداحافظی یعنی زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری...

فکر رفتن را اول از همه، تمام شدن این قصه ی تلخ توی سرم انداخت. باز کردن این وبلاگ بر می گشت به روزهایی که این قصه، حجم تنهایی ام را خیلی بزرگ کرده بود و با این تنهایی کنار نیامده بودم. حالا که این قصه با همه ی خوب و بدش تمام شده است و من هم به تنهایی ام خو گرفته ام، انگار موعد اجاره ی این خانه سر آمده است.

فکر رفتن را بعد از آن بلاگفا توی سرم انداخت. بازی های بلاگفا امنیتم را از من گرفت. این که یک روز کلید بیندازی که بروی توی خانه ات، ببینی کلیدت قفل را باز نمی کند. انگار این خانه اصلا" از اول مال تو نبوده است.

کلی خاطره برایم رقم زدید. چه شماهایی که برایم نوشتید، چه شماهایی که ننوشتید. خداحافظ را غم انگیزترین کلمه ی دنیا می دانم، کلمه ی غم انگیزی که گریزی از آن نیست.

خداحافظ.

+ نوشته شده در  2015/7/28ساعت 22:25 PM  توسط آنوش  | 

تلخ مثل یک استکان چای پررنگ

دوباره برگشته ام به این شهر غبار گرفته. از یک ماهی که قرار بود بمانم تنها یک هفته اش سپری شده اما من حسابی بی حوصله ام. چه می شود که دیگر به خیابان های یک شهر دلبسته نیستی، به آدم های یک شهر وابسته نیستی؟ این یعنی بی معرفتی یا بی معرفتی دیده ای؟

آدم باید حواسش باشد یک مرزهایی را رد نکند. رد کردن برخی مرزها برگشت ناپذیر است. به عنوان مثال من مرز تنهایی را رد کرده ام و حالا هیچ جوره نمی توانم خودم را به بقیه ی آدم ها پیوند بزنم. لباس هایم را باید به تنهایی بخرم. تنهایی کافه رفتن را بیشتر می پسندم. غذایم را تنها دوست دارم بخورم. تنها سریال می بینم. خیابان های شهر را تنهایی قدم می زنم. این کلمه توی زندگی ام خیلی پررنگ شده است و اتفاقا" بد هم نیست. 

همه ازم می پرسند راضی ام از رفتنم. می گویم راضی ام اما نمی گویم دلیل رضایتم دور بودن از شماهاست. خوب نباید هم بگویم. این چیزها که گفتن ندارد. 

آدم بی خاطره ای هم شده ام. آدم های دورو برم خاطراتی از روزهایی که با هم گذرانده ایم برایم تعریف می کنند که هیچ یادم نمی آید، من که این قدر آدم خاطره بازی بودم.

حالا احتمالا" فکر می کنید یک آدم تنها و بی خاطره و دور چه آدم غمگینی باید باشد. اما اصلا" این طور نیست. آدم های تنها و بی خاطره و دور اصلا" غمگین نیستند. فقط کمی تلخند. 

+ نوشته شده در  2015/7/24ساعت 13:21 PM  توسط آنوش  | 

شاید با این بهار جان بگیرم

هوای خوبی شده. آسمان، آبی یکدست است و پاریس زیر آفتاب می درخشد. من سرما خورده ام البته و چند روزیست که از خانه بیرون نرفته ام. فردا عازم سفرم. این بار برخلاف همیشه به یک کوله پشتی بسنده نکردم، چمدان بسته ام. توی چمدانم هم از لباس های راحت معمول خبری نیست. کفش های پاشنه بلند و پیراهن های رنگارنگ جای شلوارهای جین و کفش های ورزشی را گرفته اند. دختر بچه ی درونم دارد روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شود. اقتضای زمان است یا مکان؟ نمی دانم.

 فکر کردن به گذشته دیگر عصبانی ام نمی کند. این که کسی که خیلی دوستش داشتم و او هم ادعا داشت که خیلی دوستم دارد، رفت و ازدواج کرد و سه سال بعد که به بن بست رسید برگشت و من را از رابطه ای که تویش بودم بیرون کشید و ازم خواست کنارش باشم تا جرات و جسارت تمام کردن زندگی مشترکش را پیدا کند و یک سال و دو سال و سه سال و چهار سال امروز و فردا کرد و بهانه پشت بهانه تراشید و وقتی که جانم به لبم رسید و اولین هواپیما به قصد دورترین سرزمین های دنیا را گرفتم جلویم درآمد که : راه و رسم عاشقی را بلد نیستی و اصلا" چه اهمیتی داشت که من زن داشتم؟ و اه اه چقدر نگاه تو به زندگی سخیف و سطحی است که باید من از زنم جدا بشوم که تو بتوانی عاشقم بمانی و اوه خدای من رفتی توی رابطه با آدم دیگری؟ این که مثال عینی خیانت به من است حتی اگر گفته باشی که دیگر روی تو حساب نکنم. من عاشق تو باشم و در عین حال با زن دیگری زیر یک سقف زندگی کنم معنی اش این است که من خیلی نگاه باز و فرازمینی ای به عشق دارم، اما تو عاشق من باشی و بروی توی رابطه با کسی دیگر، فقط یک معنی دارد، تو فاحشه ای هستی که هیچ درکی از عشق ندارد و فقط دارد حساب کتاب می کند که چی به نفعش است. 

یک زمانی از تعریف کردن این داستان خجالت می کشیدم. توی لفافه می گفتمش. یک جور تف سربالا بود. کسی را دوست داشتم که می توانست چنین بازی متعفنی را تا آخر عمر ادامه دهد. اما حالا با پیچیدگی های شخصیت آدم ها آشناترم. به آدم ها اجازه ی اشتباه کردن می دهم، انتظار ندارم که سر قول هایشان بمانند یا حواسشان باشد تو را زخم و زیلی نکنند. بار معنایی بزرگی که برای عشق قائل بودم را از این کلمه گرفته ام گرچه دوست داشتن هنوز برایم محترم است. حالا مهم ترین شخص زندگی ام خودم هستم. و اوه خدای من، دنیا این قدر چیز برای دیدن و یاد گرفتن و شگفت زده شدن دارد که نشستن و غصه خوردن نه تنها سال های جوانی ات که سر هیچ و پوچ دود شد را به تو برنمی گرداند که سال های پیش رویت را هم ازت می گیرد. البته بحث خاطرات هم هست. نمی شود روی تمام خاطرات خوب برچسب دروغ زد و فرستادشان به انباری ذهن. به هرحال این که ما هم را دوست داشتیم وبه خاطر این دوست داشتن متحمل دردهای زیادی شدیم واقعیت داشت. راهمان از جایی جدا شد که او می خواست نسخه ی درد کشیدن را برای همه ی زندگی من بپیچد، من اما زندگی را بدون درد بیشتر دوست داشتم.

فکر کردن به آینده را هم برای مدتی تعطیل کرده ام. زندگی را در لحظه دوست تر دارم. همین که پیراهن سبزم که خال های سفید کوچکی دارد را بپوشم و خوش خوشک بروم تا نانوایی سر کوچه، بوی باگت تازه بپیچد توی بینی ام و در بازگشت با سکه های ته جیبم از دست فروش یک دسته گل وحشی بخرم برایم کافیست. شاید با این بهار من هم جان بگیرم.

پ.ن: هیچ یادت هست توی تاریكی شب های بلند، سیلی سرما با تاك چه كرد؟

+ نوشته شده در  2015/4/22ساعت 15:29 PM  توسط آنوش  | 

آدم ها و چمدان ها،

حال خوبی دارم. سرم را بالاخره از زیر آب بیرون آورده ام و حالا دارم نفس های عمیق می کشم. از حال خوبم ننوشتم، می ترسیدم گذرا باشد. می ترسیدم یک روز صبح چشم هایم را باز کنم و ببینم دوباره سرم زیر آب است، دوباره هوا نیست. اما حال خوبم شبیه به جوانه ی کوچکی بود که با زمان رشد کرد. اصلا" این حال خوب از کجا آمد؟ باورش سخت است. ده سال با زندگی دست و پنجه نرم می کنی، ده سال تمام زندگی دندان هایش را توی گوشت ران پایت فرو می کند، ده سال تمام ناامیدانه به صورت زندگی پنجه می کشی و یک روز بی هوا همه چیز تمام می شود.

شاید چندان بی هوا هم نبود. شاید همه چیز برمی گردد به آن شبی که برایت نوشتم سر یکی از دوراهی های بزرگ زندگی هستم و باید بدانم تو کجا ایستاده ای. تمام این سال ها منتظر بودم یک روز بالاخره ماسک آدم ناتوانی را که به چهره زده ای برداری و من یک قهرمان را ببینم که می تواند دنیا را تکان دهد. اما تو به جای جواب دادن به سوالم از در و دیوار حرف زدی. آن جا بود که حقیقت خودش را به من نمایاند، تو فقط یک آدم بودی با دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش. آن جا بود که بخشیدنت آسان شد. حتی دیگر چندان گناهکار هم نبودی. لااقل گناهت سنگین تر از بقیه ی ما نبود. تو که تقصیری نداشتی، تو فقط یک آدم بودی با دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش. حالا دیگر مثل روز برایم روشن بود که کدام یک از این دو راه را باید در پیش بگیرم.

دو تا چمدان بزرگ را وسط اتاق گذاشتم. یکی برای خرت و پرت هایی که باید با خود می بردم، دیگری برای چیز هایی که دیگر به کارم نمی آمدند، چیزهایی مثل پلیور صورتی ام، شلوار سفیدم، کت قهوه ای رنگم، چیزهایی مثل خاطره ی هق هق هایم در خیابان رودکی وقتی پای تلفن فریاد می زدم که تو قرار بود دنیا را برایم تکان دهی. دو تا چمدانم که پر شد، اتاقم خالی خالی شده بود. دقیقا" سه سال گذشته بود از اولین باری که پایم را به این اتاق گذاشته بودم. خاطرم هست اولین کاری که به محض ورودم به این اتاق کرده بودم، نوشتن برای تو بود. برایت نوشته بودم که من رسیدم، اما می دانم که دوام نمی آورم و هفته ی بعد برخواهم گشت. اما دوام آوردم و برنگشتم. نه هفته ی بعد، نه هفته ی بعدترش و نه هیچ وقت دیگری... در خانه را پشت سرم بستم، یکی از چمدان ها را سر اولین پیچ رها کردم و با چمدان دیگرم توی تاریک روشن صبح گم شدم. 

+ نوشته شده در  2015/3/29ساعت 14:16 PM  توسط آنوش  | 

50

یک جور دلزدگی عجیبی از زندگی دارم که دلیلش را نمی فهمم. ظاهر و باطن زندگی ام با هم نمی خوانند.

ظاهر زندگی من : سه تا پروژه ی شخصی بزرگ را همزمان پیش می برم، از فکر این که یک روز این پروژه ها به بار بنشینند غرق شعف می شوم. در شش ماه گذشته دو تا قرارداد با یک انتشارات خوب در ایران بسته ام. اولین مقاله از تز دکترایم دیروز تمام شد. فرانسه را روان صحبت می کنم و دیگر برایم شبیه به یک بار اضافی نیست. هفته ای یکی دو بار به سینما می روم،جدیدترین فیلم های روز توی بهترین سینماهای دنیا. گاهی هم تئاتر و کنسرت و موزه. بعضی وقت ها با دوست ها دور هم جمع می شویم، بازی می کنیم، غر می زنیم، می خندیم. سفرهای زیادی رفته ام، کشورهای زیادی را دیده ام. با آدم های گوناگونی آشنا شده ام، آدم هایی با چشم های بادامی، پوست هایی تیره یا موهایی بلوند. حالا غذاهای جدیدی به لیست غذاهایی که بلدم بپزم اضافه شده است، بوف بورگینیون، تارتیفلت، راکلت... رستوران های جدید با غذاهای عجیبی را امتحان کرده ام، از غذاهای تبتی و مراکشی تا اسپانیایی و کره ای. حالا غذای هندی مورد علاقه ام را می شناسم. می دانم کدام غذا از منوی رستوران های لبنانی را دوست ندارم یا این که دسر فرانسوی مورد علاقه ام کدام است. می دانم کدام پنیر با کدام شراب بیشتر به دلم می نشیند. چند روز پیش دو تا پیراهن خوشگل خریدم. هفته ی قبل هم توی نور و شلوغی و شراب داغ بازار نوئل شانزه لیزه غرق بودم. 

باطن زندگی من: خموده ام. به آینده امیدی ندارم. به خودکشی زیاد فکر می کنم. اغلب خنده هایم نیمه کاره می مانند. از هجوم برخی خاطرات قلبم تیر می کشد، طنین بعضی جمله ها بی وقفه در سرم تکرار می شود. آدم هایی که زندگی ام را زیر و رو کرده اند هنوز نبخشیده ام. از دور به یک خانه نگاه می کنم که در آتش می سوزد و شعله از پنجره هایش زبانه می کشد، خانه ای با پرده های حریر رنگ به رنگ و دو کودک و مردی که بارزترین ویژگی اش عشق بود.

+ نوشته شده در  2014/12/11ساعت 15:23 PM  توسط آنوش  | 

آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست

نمی دانم چرا همیشه صبر می کنم که غم به سر حد نهایتش برسد تا این صفحه را به منظور نوشتن باز کنم. خودم را دوست ندارم. این من، همینی که اینجا چیز میز. می نویسد، دلش برای کسی تنگ نمی شود، به تنهایی خو کرده، از عشق خیری ندیده بی عشقی را هم تاب نمی آورد، از این آدم خوشم نمی آید. به یک حقیقت غم انگیزی جدیدا" دست یافته ام که حالا از همیشه غمگین ترم. فهمیده ام هیچ کس تا به حال من را دوست نداشته است. قدیم تر فکر می کردم آدم های زیادی دوستم داشته اند اما حالا فهمیده ام حساب چه سری عجب دمی به قصد گرفتن پنیر را باید از دوست داشتن جدا کرد. از آدم ها دلزده ام. آدم ها هم از من دلزده اند. من آدم ها را تحمل می کنم آدم ها من را. من از آدم ها اجتناب می کنم آدمها از من. تمام عمرم سعی کردم آدم ها را تغییر بدهم خودم را عوض کنم تا شاید من و آدم ها به هم بچسبیم. اما همیشه وصله ی ناجور شد. یک زمانی سعی مدام می کردم که آدمی که از من می ترسید را شجاع کنم، بفرستم خط اول جنگ تا دشمن را پاره پوره کند. غافل از اینکه دشمن، خودم بودم. خودم را پاره پوره کرد. پاره پوره ام. با آدم ها وجه اشتراک چندانی ندارم. یک جوجه اردک زشتی که قرار نیست قو شود.
+ نوشته شده در  2014/9/19ساعت 0:29 AM  توسط آنوش  | 

مرگ مگر اثر کند

از صبح ساعت شش و هفت تا الان که ساعت ده شده روی تخت دراز کشیده ام و پهلو به پهلو می شوم. به خودم نهیب می زنم پاشو برو آرشیو، بعد جلوی خودم در می آیم که نمی بینی حالم بد است. البته اینکه حال من بد باشد چیز تازه ای نیست و نمی شود روی جلب ترحم کسی حتی خودم از این طریق حسابی باز کنم. دو چیز فکرم را مشغول کرده. برگشتن به ایران و مرگ. ایران چیزی ندارم که دلم را به آن خوش کنم. مردم حداقل یک پدر و مادری چیزی در ایران دارند که دلشان برایشان پر بکشد، من که شکر خدا از هفت دولت آزادم. عشقم را هم که باد برد. آمدنم به ایران مساوی خواهد بود با غربت دو چندان در وطن خودم. می ماند مرگ، که آن هم به این راحتی ها سراغ آدم نمی آید. کار به جایی رسیده که باید منت مرگ را هم بکشیم. یک سری گزینه های پیش پا افتاده ی دیگری مثل ادامه ی زندگی سگی ام هم هست اما خوب گزینه ی چندان دندان گیری نیست. نه اینکه چندان بد بگذرد، نه برعکس حتی خوش هم می گذرد. مشکل این است که خوش گذشتنش خیلی خالیست. امیدی ندارم کسی این حس را درک کند. خودم درکش می کنم اما، چون زندگی اش کرده ام. خوش گذشتن تو خالی با خوش گذشتن تو پر فرق می کند. من یک زمانی تو پر بهم خوش می گذشت. یک زمانی می رفتیم هتل های درب و داغونی در مشهد مقدس، در را می بستیم و چلو کباب یک پرسی می خوردیم و تو پر بهمان خوش می گذشت. مشکلم فقط مادرم بود که مدام زنگ می زد ببیند کدام گوری هستم. اما خوب این خوشی های تو پر را هم دورتادورش را تعفن گرفته بود. یعنی رویه اش را که کنار می زدی زیرش لجن بسته بود. طرف اصلا مال من نبود. این را همینجا توی پرانتز بگویم از آدم های ترسو بپرهیزید. من فکر می کنم اینکه قدیم ها شاهزاده خانوم ها تخم اژدهای دو سر را از عشاقشان طلب می کرده اند بی حکمت نبوده است. لامصب ها می دانستند که عاشق بودن جسارت می خواهد. الان که به سن کهولت رسیده ام این را می دانم اما خوب دیگر کار از کار گذشت و قلبمان را دادیم به شازده ای که تخم اژدهای دو سر برایمان نیاورد که هیچ، قلبمان را هم یک جایی گم و گور کرد. داشتم می گفتم دو تا انتخاب برایم مانده، برگردم ایران یا برم بمیرم. ایران که چیزی ندارم، مرگ مگر منت بگذارد سرمان بیاید.
+ نوشته شده در  2014/7/28ساعت 13:4 PM  توسط آنوش  | 

47

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟

 

 

+ نوشته شده در  2014/6/17ساعت 12:11 PM  توسط آنوش  | 

زخم...

 باید از این حسی که آزارم می دهد بنویسم. بارها فکر کردم بیایم اینجا بنویسم ازش. بعد از خودم پرسیدم چرا نیاز دارم بنویسمش؟ دوست دارم محکمه درست کنم که آدمها بیایند بگویند حق با تو بود؟ یا دوست دارم که آدمها دلداریم بدهند، دست روی سرم بکشند؟ یا دوست دارم مخاطب خاص این نوشته اگر از اینجا رد شد و این نوشته را خواند بفهمد که به اسم عشق چه کار کرد با من؟ بعد تک تک این دلایل را بررسی می کنم و می بینم چقدر کودکانه اند. قضاوت آدم ها چه به نفع من چه علیه من چقدر می تواند واقعی باشد وقتی که بیرون گود نشسته اند؟ حالم هم که با دلداری داده شدن خوب نمی شود. مخاطب خاص این نوشته هم که قصه را، از سیر تا پیازش را، از بر است و اگر نفهمید با من چه کرد یعنی نخواست بفهمد. کسی هم که نخواهد بفهمد را که نمی شود به زور بهش فهماند. 

بیایم بگویم ده سال انتظار سخت بود؟ آن 6 سال انتظار اولیه را هم اگر خودم را به آن راه بزنم و ندیده بگیرمش، این چهار سال آخرش سخت بود. آدم دیگری از من ساخت. آدمی که درس می خواند، کار می کند، شب ساعت 9 توی مترو کتاب می خواند، آخر هفته ها سینما می رود، بعضی شب ها میرود بار و با آدمها معاشرت می کند، اما توی همه ی اینها خیلی خالیست. از خودش تصویر یک آدم قوی ارائه می دهد که بعدش بتواند برود توی خودش با خیال راحت بشکند. آدمی که پی اش را با این گل نساخته بودند. دوست داشت دامن گل گلی بپوشد، دم عید توی باغچه نرگس و بنفشه بکارد، پرده های رنگ به رنگ حریر آویزان کند توی خانه اش و توی ماگ های بزرگ دسته دار رنگی دمنوش پرتقال و دارچین بریزد و توی همه ی این ها خالی نباشد. پر باشد از عشق. ممکن بود بشود. کلیدش توی دست های تو بود. اگر انقدر پشت درهای بسته منتظرم نمی گذاشتی ممکن بود بشود. ممکن بود الان ماگ سبز پر رنگ تو و سبز کمرنگ من پر باشد از دمنوش دارچین و پرتقال، روی تراس خانه ای که گل های نرگسش غنچه داده اند و باد پرده های حریرش را روی سر شهر پهن کرده. ممکن بود من و تو هم بخندیم. 

حالا خسته می شوم وقتی همه کاغذی بودن خنده هام را می فهمند. جور دیگری بلد نیستم بخندم. از تو بریده ام و باید بدانی بریدن از تو برای منی که همیشه خودم را یک جوری به تو وصل می کردم مثل معلق بودن توی خلا، توی سیاهی مطلق است. مثل توی فیلم جاذبه، وقتی ارتباط آن فضانورد با ایستگاه فضایی اش قطع شد و توی سیاهی ها معلق ماند، مثل یک نقطه ی گم. مثل من بی تو. می دانستی از تو ببرم از زندگی بریده ام. حالا من از زندگی بریده ام. چیزی تکان نخورده، همه چیز همانیست که بود فقط لبخندها مقوایی شده، چشمها بی فروغ شده، امیدها دود شده. امیدهای یک آدم بی گذشته و بی آینده ای که منم. 

یک خراش بودی اولش، یک خراش نازک روی دلم. دوست داشتم نگهت دارم توی خودم، حتی مثل یک خراش. خراشم عفونت کرد، چشمهام را بستم، عفونت همه ی تنم را گرفت. فکر کردم منتظر بمانم خودت بلدی خوبم کنی فکر کردم دردم از یار است و درمان نیز هم... سرطان شدی. دیر شده بود دیگر.  گذاشتی بمیرم بعد بیایی بالای سر کالبد بی روحم مرثیه بخوانی... نفهمیدم چرا دیر کردی، چرا ده سال دیر کردی. حدسم این بود که می ترسیدی ازم، از حجم این احساسی که داشتم بهت ترسیدی. دوست داشتی این احساس بمیرد تا بعدش بتوانی با خیال راحت به خودت بگویی دیدی، دیدی این احساس به این بزرگی هم مرد، دیدی دنیا جای خوبی برای عشق ورزیدن نیست. موفق شدی، مُرد... می دانی بدیش چیست؟ دلم نمی آید این جسد پاره پاره ی متعفن را چال کنم... نگهش داشته ام مثل یک بچه ی مرده توی شکمم... با خودم می کشانمش کتابخانه، سر کار، توی مترو، توی سالن سینما، توی بار حتی... این جوریست که این زندگی زندگی نمیشود دیگر... این جوریست که دامن گلگلی و پرده ی حریر و گل نرگس وبنفشه دور سرم می چرخند و من تالاپ پرت میشوم توی یک سیاهی مطلق، جدا افتاده از ایستگاه فضاییم و اکسیژن نیست...

+ نوشته شده در  2014/4/6ساعت 14:9 PM  توسط آنوش  | 

45

نصفه شب، بی هوا، دلم هوای اینجا را کرد. همین صفحه ی کوچک غبار نشسته. اگر علم انقد پیشرفت کرده بود که می شد توی وبلاگ چایی با هل و چوب دارچین دم کرد و به رهگذرها توی استکان های کمر باریک تعارف کرد، امشب وقتش بود، امشب وقتش بود که من چایی را دم بگذارم. 

بهترم این روزها. خودم را توی کار غرق کرده ام. نون که سابقه ی 3 بار خودکشی را توی پرونده اش دارد بهم می گوید تو هم خودکشی را انتخاب کرده ای، منتها خودکشی ذره ذره، راست می گوید به گمانم. اما خوب این طوری بهترم. اینطوری که خبر از خودم ندارم. اینطوری که لا به لای پلان ها و پرسپکتیوها و عکس کابینت ها و وان حمام ها و درهای کشویی گم می شوم.

صاحب خانه یک گلدان پر از نرگس بهم داده، از جنگل دم خانه چیده شان. عطر نرگس های ایران را که ندارند، اما روحم را قلقلک می دهند. روح من توی طبیعت رام می شود. این حس سرکش فرار، که نمی دانم کی و کجا در من رخنه کرد با خاک، با گیاه آرام می گیرد. یک رویای کهنه ای هم توی من هست که تخته شاسی گرفته ام دستم با یک روان نویس مشکی می روم از طبیعت و آدم ها و ساختمان ها و کوچه ها کروکی بکشم، توی این رویا خیلی خوشم... توی رویام مانتوی سورمه ای بیست و یک سالگیم تنم است با کفش های اسپرت مشکی که روش یک خط سفیدی داشت، کوله ی آبی نفتیم هم هست. دست هام هم پر از دستبندهای رنگیست... آدم های خسته ای مثل من هم رویا دارند حتی... زندگی جه زیرکانه خودش را لای دست و پایمان پیجیده... کاش فقط توی مدرسه ها جای حساب و کتاب و تاریخ مدنی کمی هم پرواز یادمان داده بودند، چه رها تر بودیم...

+ نوشته شده در  2014/2/28ساعت 2:22 AM  توسط آنوش  | 

مطالب قدیمی‌تر