شال گردن

اینجا، آنوش می نویسد.

آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست

نمی دانم چرا همیشه صبر می کنم که غم به سر حد نهایتش برسد تا این صفحه را به منظور نوشتن باز کنم. خودم را دوست ندارم. این من، همینی که اینجا چیز میز. می نویسد، دلش برای کسی تنگ نمی شود، به تنهایی خو کرده، از عشق خیری ندیده بی عشقی را هم تاب نمی آورد، از این آدم خوشم نمی آید. به یک حقیقت غم انگیزی جدیدا" دست یافته ام که حالا از همیشه غمگین ترم. فهمیده ام هیچ کس تا به حال من را دوست نداشته است. قدیم تر فکر می کردم آدم های زیادی دوستم داشته اند اما حالا فهمیده ام حساب چه سری عجب دمی به قصد گرفتن پنیر را باید از دوست داشتن جدا کرد. از آدم ها دلزده ام. آدم ها هم از من دلزده اند. من آدم ها را تحمل می کنم آدم ها من را. من از آدم ها اجتناب می کنم آدمها از من. تمام عمرم سعی کردم آدم ها را تغییر بدهم خودم را عوض کنم تا شاید من و آدم ها به هم بچسبیم. اما همیشه وصله ی ناجور شد. یک زمانی سعی مدام می کردم که آدمی که از من می ترسید را شجاع کنم، بفرستم خط اول جنگ تا دشمن را پاره پوره کند. غافل از اینکه دشمن، خودم بودم. خودم را پاره پوره کرد. پاره پوره ام. با آدم ها وجه اشتراک چندانی ندارم. یک جوجه اردک زشتی که قرار نیست قو شود.
+ نوشته شده در  2014/9/19ساعت 0:29 AM  توسط آنوش  | 

مرگ مگر اثر کند

از صبح ساعت شش و هفت تا الان که ساعت ده شده روی تخت دراز کشیده ام و پهلو به پهلو می شوم. به خودم نهیب می زنم پاشو برو آرشیو، بعد جلوی خودم در می آیم که نمی بینی حالم بد است. البته اینکه حال من بد باشد چیز تازه ای نیست و نمی شود روی جلب ترحم کسی حتی خودم از این طریق حسابی باز کنم. دو چیز فکرم را مشغول کرده. برگشتن به ایران و مرگ. ایران چیزی ندارم که دلم را به آن خوش کنم. مردم حداقل یک پدر و مادری چیزی در ایران دارند که دلشان برایشان پر بکشد، من که شکر خدا از هفت دولت آزادم. عشقم را هم که باد برد. آمدنم به ایران مساوی خواهد بود با غربت دو چندان در وطن خودم. می ماند مرگ، که آن هم به این راحتی ها سراغ آدم نمی آید. کار به جایی رسیده که باید منت مرگ را هم بکشیم. یک سری گزینه های پیش پا افتاده ی دیگری مثل ادامه ی زندگی سگی ام هم هست اما خوب گزینه ی چندان دندان گیری نیست. نه اینکه چندان بد بگذرد، نه برعکس حتی خوش هم می گذرد. مشکل این است که خوش گذشتنش خیلی خالیست. امیدی ندارم کسی این حس را درک کند. خودم درکش می کنم اما، چون زندگی اش کرده ام. خوش گذشتن تو خالی با خوش گذشتن تو پر فرق می کند. من یک زمانی تو پر بهم خوش می گذشت. یک زمانی می رفتیم هتل های درب و داغونی در مشهد مقدس، در را می بستیم و چلو کباب یک پرسی می خوردیم و تو پر بهمان خوش می گذشت. مشکلم فقط مادرم بود که مدام زنگ می زد ببیند کدام گوری هستم. اما خوب این خوشی های تو پر را هم دورتادورش را تعفن گرفته بود. یعنی رویه اش را که کنار می زدی زیرش لجن بسته بود. طرف اصلا مال من نبود. این را همینجا توی پرانتز بگویم از آدم های ترسو بپرهیزید. من فکر می کنم اینکه قدیم ها شاهزاده خانوم ها تخم اژدهای دو سر را از عشاقشان طلب می کرده اند بی حکمت نبوده است. لامصب ها می دانستند که عاشق بودن جسارت می خواهد. الان که به سن کهولت رسیده ام این را می دانم اما خوب دیگر کار از کار گذشت و قلبمان را دادیم به شازده ای که تخم اژدهای دو سر برایمان نیاورد که هیچ، قلبمان را هم یک جایی گم و گور کرد. داشتم می گفتم دو تا انتخاب برایم مانده، برگردم ایران یا برم بمیرم. ایران که چیزی ندارم، مرگ مگر منت بگذارد سرمان بیاید.
+ نوشته شده در  2014/7/28ساعت 1:4 PM  توسط آنوش  | 

47

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟

 

 

+ نوشته شده در  2014/6/17ساعت 12:11 PM  توسط آنوش  | 

زخم...

 باید از این حسی که آزارم می دهد بنویسم. بارها فکر کردم بیایم اینجا بنویسم ازش. بعد از خودم پرسیدم چرا نیاز دارم بنویسمش؟ دوست دارم محکمه درست کنم که آدمها بیایند بگویند حق با تو بود؟ یا دوست دارم که آدمها دلداریم بدهند، دست روی سرم بکشند؟ یا دوست دارم مخاطب خاص این نوشته اگر از اینجا رد شد و این نوشته را خواند بفهمد که به اسم عشق چه کار کرد با من؟ بعد تک تک این دلایل را بررسی می کنم و می بینم چقدر کودکانه اند. قضاوت آدم ها چه به نفع من چه علیه من چقدر می تواند واقعی باشد وقتی که بیرون گود نشسته اند؟ حالم هم که با دلداری داده شدن خوب نمی شود. مخاطب خاص این نوشته هم که قصه را، از سیر تا پیازش را، از بر است و اگر نفهمید با من چه کرد یعنی نخواست بفهمد. کسی هم که نخواهد بفهمد را که نمی شود به زور بهش فهماند. 

بیایم بگویم ده سال انتظار سخت بود؟ آن 6 سال انتظار اولیه را هم اگر خودم را به آن راه بزنم و ندیده بگیرمش، این چهار سال آخرش سخت بود. آدم دیگری از من ساخت. آدمی که درس می خواند، کار می کند، شب ساعت 9 توی مترو کتاب می خواند، آخر هفته ها سینما می رود، بعضی شب ها میرود بار و با آدمها معاشرت می کند، اما توی همه ی اینها خیلی خالیست. از خودش تصویر یک آدم قوی ارائه می دهد که بعدش بتواند برود توی خودش با خیال راحت بشکند. آدمی که پی اش را با این گل نساخته بودند. دوست داشت دامن گل گلی بپوشد، دم عید توی باغچه نرگس و بنفشه بکارد، پرده های رنگ به رنگ حریر آویزان کند توی خانه اش و توی ماگ های بزرگ دسته دار رنگی دمنوش پرتقال و دارچین بریزد و توی همه ی این ها خالی نباشد. پر باشد از عشق. ممکن بود بشود. کلیدش توی دست های تو بود. اگر انقدر پشت درهای بسته منتظرم نمی گذاشتی ممکن بود بشود. ممکن بود الان ماگ سبز پر رنگ تو و سبز کمرنگ من پر باشد از دمنوش دارچین و پرتقال، روی تراس خانه ای که گل های نرگسش غنچه داده اند و باد پرده های حریرش را روی سر شهر پهن کرده. ممکن بود من و تو هم بخندیم. 

حالا خسته می شوم وقتی همه کاغذی بودن خنده هام را می فهمند. جور دیگری بلد نیستم بخندم. از تو بریده ام و باید بدانی بریدن از تو برای منی که همیشه خودم را یک جوری به تو وصل می کردم مثل معلق بودن توی خلا، توی سیاهی مطلق است. مثل توی فیلم جاذبه، وقتی ارتباط آن فضانورد با ایستگاه فضایی اش قطع شد و توی سیاهی ها معلق ماند، مثل یک نقطه ی گم. مثل من بی تو. می دانستی از تو ببرم از زندگی بریده ام. حالا من از زندگی بریده ام. چیزی تکان نخورده، همه چیز همانیست که بود فقط لبخندها مقوایی شده، چشمها بی فروغ شده، امیدها دود شده. امیدهای یک آدم بی گذشته و بی آینده ای که منم. 

یک خراش بودی اولش، یک خراش نازک روی دلم. دوست داشتم نگهت دارم توی خودم، حتی مثل یک خراش. خراشم عفونت کرد، چشمهام را بستم، عفونت همه ی تنم را گرفت. فکر کردم منتظر بمانم خودت بلدی خوبم کنی فکر کردم دردم از یار است و درمان نیز هم... سرطان شدی. دیر شده بود دیگر.  گذاشتی بمیرم بعد بیایی بالای سر کالبد بی روحم مرثیه بخوانی... نفهمیدم چرا دیر کردی، چرا ده سال دیر کردی. حدسم این بود که می ترسیدی ازم، از حجم این احساسی که داشتم بهت ترسیدی. دوست داشتی این احساس بمیرد تا بعدش بتوانی با خیال راحت به خودت بگویی دیدی، دیدی این احساس به این بزرگی هم مرد، دیدی دنیا جای خوبی برای عشق ورزیدن نیست. موفق شدی، مُرد... می دانی بدیش چیست؟ دلم نمی آید این جسد پاره پاره ی متعفن را چال کنم... نگهش داشته ام مثل یک بچه ی مرده توی شکمم... با خودم می کشانمش کتابخانه، سر کار، توی مترو، توی سالن سینما، توی بار حتی... این جوریست که این زندگی زندگی نمیشود دیگر... این جوریست که دامن گلگلی و پرده ی حریر و گل نرگس وبنفشه دور سرم می چرخند و من تالاپ پرت میشوم توی یک سیاهی مطلق، جدا افتاده از ایستگاه فضاییم و اکسیژن نیست...

+ نوشته شده در  2014/4/6ساعت 2:9 PM  توسط آنوش  | 

45

نصفه شب، بی هوا، دلم هوای اینجا را کرد. همین صفحه ی کوچک غبار نشسته. اگر علم انقد پیشرفت کرده بود که می شد توی وبلاگ چایی با هل و چوب دارچین دم کرد و به رهگذرها توی استکان های کمر باریک تعارف کرد، امشب وقتش بود، امشب وقتش بود که من چایی را دم بگذارم. 

بهترم این روزها. خودم را توی کار غرق کرده ام. نون که سابقه ی 3 بار خودکشی را توی پرونده اش دارد بهم می گوید تو هم خودکشی را انتخاب کرده ای، منتها خودکشی ذره ذره، راست می گوید به گمانم. اما خوب این طوری بهترم. اینطوری که خبر از خودم ندارم. اینطوری که لا به لای پلان ها و پرسپکتیوها و عکس کابینت ها و وان حمام ها و درهای کشویی گم می شوم.

صاحب خانه یک گلدان پر از نرگس بهم داده، از جنگل دم خانه چیده شان. عطر نرگس های ایران را که ندارند، اما روحم را قلقلک می دهند. روح من توی طبیعت رام می شود. این حس سرکش فرار، که نمی دانم کی و کجا در من رخنه کرد با خاک، با گیاه آرام می گیرد. یک رویای کهنه ای هم توی من هست که تخته شاسی گرفته ام دستم با یک روان نویس مشکی می روم از طبیعت و آدم ها و ساختمان ها و کوچه ها کروکی بکشم، توی این رویا خیلی خوشم... توی رویام مانتوی سورمه ای بیست و یک سالگیم تنم است با کفش های اسپرت مشکی که روش یک خط سفیدی داشت، کوله ی آبی نفتیم هم هست. دست هام هم پر از دستبندهای رنگیست... آدم های خسته ای مثل من هم رویا دارند حتی... زندگی جه زیرکانه خودش را لای دست و پایمان پیجیده... کاش فقط توی مدرسه ها جای حساب و کتاب و تاریخ مدنی کمی هم پرواز یادمان داده بودند، چه رها تر بودیم...

+ نوشته شده در  2014/2/28ساعت 2:22 AM  توسط آنوش  | 

44

چی شد که من دورم را انقدر خالی کردم؟ چرا توی کوران این همه حوادث دست هام را یک بار نبستم تا چند تا چیز دوست داشتنی را توی آغوشم برای خودم، خود خودم نگه دارم؟ همیشه دست ها باز، همیشه خالی از حس تعلق... همیشه خواستم دور باشم، دور ِ دور. بعد از پشت شیشه ی کامپیوتر برای آدم ها دست تکان بدهم که دلم برایتان تنگ شده، که چی؟ اگر دلم تنگ می شود چرا رفتم؟ رفتم که درس بخوانم؟ کی این دروغ احمقانه را باور می کند که یکی انقدر تشنه ی علم و دانش باشد که همه ی دوست داشتنی هاش را بگذارد برود درس بخواند. پس چرا همیشه رفتم؟

چرا من یکی دو تا دوست ندارم که بدون خبر بروم دم در خانه شان در بزنم بگویم یک لیوان چایی بریز برایم بیا کنارم بنشین؟ آدمِ اهلی کردن نبودم؟ آدمِ اهلی شدن نبودم؟ آدم هایی هم بودند که توی گذرگاه های زندگی آنجایی که بند کفش هام را محکم بستم، کوله را انداختم پشتم اشک توی چشم هایشان حلقه زد، دوست هایی هم داشتم من، باور کنید من هم دوست هایی داشتم، چرا هیچ وقت راهشان ندادم توی خلوتم؟ آدم هایی هم بودند که خواستند من را بکنند نیمه ی گمشده شان، چرا نخواستم؟ چرا همیشه تظاهر کردم به اهلی شدن اما توی ذهنم همیشه نقشه ی فرار بود؟ چرا همیشه سکوت و خلوت اتاقم را ترجیح دادم به هیاهوی آدم های پشت در؟

این وسط فقط یک نفر بود که توانسته بود واقعا اهلیم کند، که می توانست کمدی مسخره ی فرودگاهها و اشک ها و از پشت شیشه دست تکان دادن ها را تمام کند. چرا نخواست؟ خواست، گفت که خواست، چرا نتوانست؟ خواستن توانستن بود؟ نبود؟ غرق اندوه که می بینمش از خودم می پرسم باید بر می گشتم؟  که این دل ز بامی که برخاست مشکل نشیند... برخاست واقعا؟ نه یک جایی میان بام و آسمان یکی شوخی شوخی با تفنگ بادی قلبش را نشانه رفت، از آن به بعد همه چیز فقط اسلوموشن سقوط آزاد پرنده بود... 

پ ن. یک جایی توی سریال فرندز ریچارد به چندلر می گوید اگر به دستش آوردی هیچ وقت از دستش نده، مونیکا را می گفت... همین... همین یک جمله...

+ نوشته شده در  2013/11/22ساعت 3:13 PM  توسط آنوش  | 

43

یک. آدم ها بدند. اولش آنقدرها بد نیستند، حتی می شود گفت اول ها خوبند، لبخند می زنند بهتان، دنیا را می خواهند تکان بدهند برایتان، شعر می سرایند برای سایه ی طلایی پشت پلک هایتان... رویا می بافند لا به لای طره های کوتاه موهایتان... بعدترش اما فقط قلبتان را می گیرند توی مشتشان و فشار می دهند، فشار می دهند، فشاااار می دهند... خوب که گریه هایتان را کردید، خوب که دادهایتان را زدید، وقتی آخرین لباس زمستانی را هم توی چمدانتان چیدید، وقتی بلیط دورترین سرزمین دنیا را توی مشتتان فشار دادید، وقتی پایتان را گذاشتید توی بیگانه ترین خیابان های دنیا با بیگانه ترین عابرهای دنیا، در می آیند جلویتان که راه و رسم عشق نمی دانید، که ماندن نمی توانید، که عاشقان را تحمل باید... آدم ها بدند. آدم ها را باید مواظب بود. رویاهایی که بافته بودید را می کنند طناب دار، می پیچند دور گردنتان و تمام... 

دو. این روزها که عشق کلمه ی کوچک خاکستری رنگی شده که از دایره ی لغت هام کنار گذاشتمش، من و شالگردن زرد درازم و پاییز مصاحب های خوبی شده ایم برای هم. من شالگردن درازم را دو سه دور می پیچم دور گردنم، دست پاییز را می گیرم و سه تایی سوت زنان، رود سن را می رویم پایین، گاهی روی صندلی های چوبی یک کافه ی قدیمی شیرکاکائو می خوریم، گاهی کتاب های دست دوم بیست سنتی را ورق می زنیم. باران هم که بی هوا می زند زیر سایه بان یک مغازه پناه می گیریم و آدم ها را نگاه می کنیم.

سه. یک روزی هم می رسد توی زندگی (حالا شاید نه برای همه)، که می بینی توی حساس ترین لحظه های زندگیت چه تنهایی، خودت هستی و خودت. بی سر وصدا می روی پایان نامه ات را دفاع می کنی. گوشی تلفنت را بالا و پایین می کنی ببینی به کی زنگ بزنی بگویی تمام شد بالاخره. گوشی و شماره هاش را بی خیال می شوی، می روی سر کارت، شب هم دست هایت را می کنی توی جیبت، سراشیبی ایستگاه مترو تا خانه را می آیی پایین. چند دقیقه بعدتر هم داری توی آیینه ی دستشویی کرم می مالی روی لکه های روی گردنت. کرم می سوزاند. اشک هات می ریزند. یکی دو هقته بعدترش هم می آیی توی وبلاگ رنگ و رو رفته ات می نویسی تا یادت بماند چه روزهایی چه تنها بودی...


+ نوشته شده در  2013/9/23ساعت 12:28 PM  توسط آنوش  | 

42

سلام پسرک،

این روزها که ندارمت دلم زود به زود تنگت می شود. دلم که زود به زود تنگت بشود، زود به زود باید بنویسم. زود به زود که باید بنویسم کجا را دارم جز اینجا؟ گیرم حرف چندانی هم نداشته باشم... آنوقت می توانم از پنجره ی سقفی اتاقم برایت بگویم که چند تکه ابر سفید را وسط آبی آسمان قاب گرفته. این قاب سهم من است از همه ی وسعت آسمان... خوبیش این است که پرنده نیستم وگرنه توی این قاب کوچک جان می دادم...

این روزها مدام لیست کارهای عقب مانده را توی ذهنم مرور می کنم، نامه ی استعفا به فلان شرکت، فرستادن فلان مدرک به به همان شرکت، مقایسه ی هزینه های ساخت و ساز خانه ی چوبی و خانه ی سنگی در پاریس قرن شانزدهم، پست کردن شلوار برای خواهرم، تمام کردن نقشه ی زیر شیروانی خانه ی ونسن، خریدن یک کرم مرطوب کننده برای پوست خشک دست هام، پختن لوبیا پلو به منظور تمام کردن گوشت چرخ کرده ی توی یخچال که تاریخ انقضایش دارد می گذرد... خوب که این لیست را بالا و پایین کردم آن وقت لیوان چایی ام را که روش گلهای نارنجی رنگ چهار پر دارد دستم می گیرم و می نشینم به تماشای ابرها که می روند، که می آیند توی قاب کوچک تنهایی من...

راستی دیروز بالاخره موفق شدم گوشواره های مرواریدی ام را بندازم گوشم، آنقدرها که فکرش را می کردم شبیه شاهزاده خانوم ها نشدم. من آرزوی این گوشواره های مرواریدی سفید رنگ را سالهای سال با خودم حمل می کردم تا اینکه تابستان امسال بالاخره عزمم را جزم کردم که بروم گوشهایم را سوراخ کنم و گوشواره های مرواریدی را بخرم. و حالا منم و گوشواره های مرواریدی ای که آنقدر که شایسته ی یک رویای دوردستند زیبا نیستند... آدم این طور رویاهایش یکی یکی پرپر می شوند... از من می شنوی گوشواره های مرواریدی توی رویا قشنگترند. حالا نه اینکه فکر کنم تو می خواهی گوشواره بندازی گوشت ها! نه. کلی گفتم. رویا که با رویا فرقی نمی کند... رویای در آغوش کشیدن یک دختر مو کوتاه، یا رویای گوشواره های مرواریدی...

دوست جهانگردم هم دارد بر می گردد فرانسه. یک سال تمام با دوچرخه اش ترکیه و ایران و ترکمنستان و تاجیکستان و ازبکستان و بعدش هم هند و آمریکای جنوبی را رکاب زده و هفته ی بعد می رسد پاریس و من یادم می آید پارسال که داشت برنامه ی محقق کردن رویای چند ساله اش را می چید چقدر با هم از رویا حرف زدیم... حالا هفته ی بعد باید بروم ازش بپرسم جهانگردی توی رویا قشنگتر بود یا توی دنیای واقعی. باید بفهمم این منم که درد بی درمان خاکستر شدن رویاها آمده سراغش یا همه همینند...

دیروز به روانکاوم پیغام دادم که می خواهم جلسه های روانکاوی ام را قطع کنم، امروز برایم پیغام پس فرستاد که نمی توانی... همین قدر ساده و قاطع... بروم پی ِ درست کردن لوبیا پلو، این حرف های هزار پاره که گفتن ندارد... تو مواظب خودت باش اما.

پ.ن:  از سری نامه های بی جواب

+ نوشته شده در  2013/8/31ساعت 3:28 PM  توسط آنوش  | 

41

یک:

 دروغ چرا؟ ما هیچ وقت پولدار نبودیم. همسایه ی خیلی پولداری داشتیم اما. دختر همسایه هم سن من بود اما لباس هاش، اسباب بازی هاش، و خوردنی هاش زمین تا آسمان با مال من فرق می کرد. این فرق را بگیر برو تا مدرسه ها و معلم های خصوصی جور وا جور و کلاس های نقاشی و زبان و فیزیک و شیمی ردیف به ردیف. نگذاشتم کم بضاعتی مانع تحقق رویاهام شود. خودم را بالا کشیدم، حالا بین من و دختر همسایه هنوز زمین تا آسمان فرق هست، منتها این بار کسی که توی آسمان هاست منم. شبیه قصه های شهر جادو به نظر می رسد، اما چون خودم زندگی کردمش می دانم که جادویی در کار نیست. یا شاید هم امید جادو می کند. نمی دانم.

دو:

می پرسم انتخابات کی هست؟ می گوید فردا. می پرسم رای می دهی؟ می گوید معلوم است که نه. می پرسم نمی ترسی اسمش را نبر بیاید روی کار؟ می گوید نه، آب از سرمان گذشته. می پرسم نمی ترسی اسمش را نبر بیاید روی کار و کار بالا بگیرد، جنگ و قحطی بیاید؟ می گوید دلم می خواهد جنگ و قحطی بیاید ویران شویم همه مان با هم برویم زیر خاک. از این حجم نا امیدی ترس برم می دارد. این ها حرف های یک جوان بیست و یکی دو ساله ی پوچ گرا نیست ها! این ها را مادرم می گوید. زنی در آستانه ی شصت سالگی... انقلاب دیده، جنگ دیده، مرگ عزیزترین هاش را دیده اما هیچ وقت انقدر ناامید نبوده که امروز هست.

سه:

گفتن ندارد، روحانی رئیس جمهور ایده آل من نیست. تا روی کار آمدن ایده آل ها هنوز سال های سال باید بدویم. با این کم بضاعتی چه کنیم اما؟ بنشینیم توی قعر، همسایه ها را نگاه کنیم که به ضرب زور و زر بالا می روند؟ یا چهار پایه ی پلاستیکی را بگذاریم زیر ِ پا، قلاب بگیریم برای هم، روی شانه های هم بایستیم، همین طور پله پله برویم بالاتر، تا یک جایی که نور هست، هوا هست؟ من که قصه ی شهر جادو را زندگی کرده ام دومی را انتخاب می کنم، به روحانی رای می دهم. دم دستی ترین چهار پایه را بر می دارم می گذارم زیر پام قلاب می گیرم برای شما بیایید بروید روی شانه های من. خدا را چه دید شاید یکی از ما به نور رسید.

چهار

بله بله، ممکن است چهارپایه را از زیر پای ما بکشند، بعد با سر بیفتیم زمین. بله بله، ممکن است خود چهارپایه مسیرش را کج کند به جای آسمان سر از زمین در بیاوریم. اما ما آدم های کم بضاعتیم، تنها داراییمان امید است. امید را البته دست کم نگیریم، جادو می کند. دیده ام که عرض می کنم.

پ.ن: کمی نگرانم، شادی گسترده ی آدم ها را از رای آوردن روحانی می بینم نگران می شوم. شادی کنیم اما شادی پیدا کردن یک چهارپایه، نه شادی به دست آوردن یک نردبان. یادمان باشد که قدم بعدی قلاب گرفتن است برای هم، پا گذاشتن روی شانه های یکدیگر برای ساختن نردبان. امیدمان به خودمان باشد.

+ نوشته شده در  2013/6/14ساعت 0:11 AM  توسط آنوش  | 

40

آدم ها باید بیرون آمدن از رابطه را یاد بگیرند. فکر می کنم این چیزیست که اصلا" به ماها یاد داده نمی شود، درون رابطه رفتن را یلخی یاد می گیریم، به اقتضای طبیعت احتمالا"، اما بیرون آمدن ازش معمولا" بعد از صدمه خوردن زیاد و تحمل فشارهای فراوان اتفاق می افتد، با یک انفجار و یا به کمک دستاویزهای دیگری مثل شروع یک رابطه ی موازی یا کنار گذاشته شدن از طرف ِ آدم مقابل، یا حتی فاصله گرفتن جغرافیایی. شبیه وصل شدن با یک کش ِ نامرئی است، هی فاصله می گیری، دوباره بر می گردی. یک قدم به عقب بر می داری، یک قدم به جلو برگردانده می شوی. در تلخی بیرون آمدن از رابطه هیچ شکی نیست، اما تلخی اش تلخی یک سم ِ کشنده نیست غالبا"، برعکس به تلخی یک داروی درمانگر بیشتر شبیه است.

اول از همه باید یاد بگیریم رابطه ی خوب را از رابطه ی بد جدا کنیم، مشخصات یک رابطه ی خوب چیست؟ مشخصات یک رابطه ی بد چطور؟ رابطه ی خوب از دید من رابطه ایست که در جهت شکوفایی هر دو طرف گام بر می دارد، طرفین از هم یاد می گیرند و به هم یاد می دهند. امنیت احساسی طرفین را تامین می کند، حسی مثل این حس که امروز خبری از من نگرفت شاید دیگر دوستم ندارد یا شاید سرش با یکی دیگر گرم است، نشانه ی یک بیماری، یا درون شما یا درون رابطه، است. رابطه ی خوب شان و منزلت طرفین را حفظ می کند. اصطکاک بین دو آدم در تماس مداوم با یکدیگر یک امر طبیعیست، اما  دعوایی که به جملات رکیک و الفاظ زشت می رسد، حتی اگر با عذرخواهی ختم به خیر شود، در صورت تکرار مداوم باز هم نشانه ی یک مرض است، یا درون رابطه یا در یکی از طرفین. درون یک رابطه ی خوب احساس آزادی جریان دارد، کسی کسی را مجبور نمی کند، شاید پیش بیاید گاه گداری و نه همیشه کسی خودش را مجبور کند اما دیگری را هرگز. یک رابطه ی خوب بر پایه ی گفتگو استوار است، طرفین می توانند با هم در مورد مشکلات، ابهامات، احساسات، نیازها، کمبودها و هر گونه احساس دیگری صحبت کنند. در یک رابطه ی خوب طرفین برای یکدیگر وقت کافی دارند و میزان انرژی ای که هر یک صرف پیش بردن رابطه می کند در یک حد و اندازه است به این دلیل طرفین احساس دین نسبت به یکدیگر ندارند. هدف اصلی در یک رابطه ی خوب، با تمام وجود لذت بردن از با هم بودن است. اگر هدف بلند مدتی قرار است برای رابطه تعیین شود مثل ازدواج، باید با توافق طرفین و در مدت زمانی که هر دو طرف آمادگی لازم را پیدا کرده اند صورت بگیرد. در یک رابطه ی خوب کسی اهداف بلند مدتش را به دیگری تحمیل نمی کند. همچنین  در یک رابطه ی خوب، هر یک از طرفین به فردیت رسیده است، یعنی شناخت خوبی از خودش، شخصیت، روحیات، نیازها و توانایی هایش دارد، تفریحات شخصی خودش را دنبال می کند، رابطه های دوستی خودش را دارد، از احساس تنهایی نمی ترسد، روش های شاد کردن خودش به تنهایی را بلد است. یک انسان فردیت یافته به بلوغ فکری رسیده و چشم اندازی از آینده برای خود ترسیم کرده است و اهداف شخصی بزرگ و کوچکی برای رسیدن دارد. در یک رابطه ی خوب آدم ها سرگرمی های مشترک دارند که برای هر دو طرف لذتبخش است.  آدمهای یک رابطه ی خوب، زیاد می خندند. در چنین رابطه ای، هر یک از طرفین، زیر و بم شخصیت طرف مقابل را می شناسد، می داند که از چه چیزی دلگیر می شود و با چه چیزی شاد. و مهم تر از همه ی این ها، طرفین، ارزش رابطه ی خوبی که در آن هستند را می دانند و قدردان یکدیگرند. چون برای رسیدن به این رابطه ی خوب از رابطه های بد زیادی گذر کرده اند به راحتی آن را از دست نمی دهند و با اولین مشکل پا به فرار نمی گذارند.

رابطه ی بد رابطه ایست که موارد ذکر شده در بالا در آنها رعایت نمی شود. از چنین رابطه هایی باید سریعا" بیرون آمد. هرچقدر برای سرپا نگه داشتن رابطه های خوب باید تلاش کرد، برای کندن از رابطه های بد نباید یک لحظه هم وقت را تلف کرد. رابطه ی بد مثل مخدر عمل می کند، با وجود آگاهی ای که به ناسالم بودن آن داریم باز هم می رویم سمتش و برای ادامه همیشه یک بهانه هایی از توی آستینمان در می آوریم. بهانه هایی مثل دوست داشتن، خاطرات مشترک و امید به تغییر دادن آدم مقابل. چقدر حرف زدم. بقیه اش باشد برای بعد.

+ نوشته شده در  2013/5/25ساعت 1:33 AM  توسط آنوش  | 

مطالب قدیمی‌تر