تبليغاتX
شال گردن

شال گردن

اینجا، آنوش می نویسد.

30

یک نفر توی من هست که درد دارد. روزها نمی بینمش، روزها که سرم گرم درس و رفیق بازی و اینترنت گردیست نمی بینمش، شب ها تا چشم هام را می بندم اما سرک می کشد توی خواب هام. می خواهد همه خوبی ها را ببلعد، روی خاطرات خوبم تف می اندازد و با ناخن های بلندش جدار دلم را خراش می دهد. دیشب دستگیرش کردم که دوست داشتنی ترین آدم زندگیم را گرفته زیر مشت و لگد. ضجه می زند و ازش می پرسد چرا تنهام گذاشتی این همه سال؟ چرا مواظبم نبودی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟  

همیشه صداش توی تاریکی می پیچید توی خوابم و یک سایه ی مبهم از اندامش تنها سر نخی بود که ازش داشتم. دیشب اما یک تکه از ران پای دوست داشتنی ترین آدم زندگیم را که با دندانش کند، دوربین آرام آرام از توی تاریکی و غبار رد شد، رفت ثابت ماند روی صورت خونین و مالینش... اول تصویر تار بود، کم کم لنز دوربین تنظیم شد و من این غریبه ی خشمگین و عاصی را دیدم... چهره اش با من مو نمی زد... انگار که یک سیب را از وسط نصف کرده باشند...

یک نفر توی من هست که درد دارد، یک نفر که انگار زیاد هم غریبه نیست، فقط به خوبی ها بی اعتمادست، به دوستت دارم ها حمله می برد و دندانش را فرو می کند توی " تو جات توی قلب ِ من امن ه"...

دوست دارم یک شب از خودم رد شوم، بروم این غریبه ی عاصی را بگیرم توی آغوشم درِ گوشش بگویم: ششش... آرام بگیر... تو جات توی قلبِ من امن ه...

 

+ نوشته شده در  2012/5/10ساعت 4:40 PM  توسط آنوش  | 

29

حال امروز

با خودم لج کرده ام. حرفی برای گفتن ندارم، یعنی اگر دهانم را باز کنم بغض جلوتر از کلمه می پرد بیرون، اما کشان کشان خودم را رسانده ام پشت در وبلاگم و به خودم یک ساعت زمان داده ام که کلمه های دست و پا شکسته ام را همراه بغض و آب دماغ، خیلی معمولی وار بتپانم توی صفحه، خیالم راحت بشود که به همه ی جنبه های زندگیم گند زده ام (بعله! انقدر زندگیم صاف و بی زاویه و خط راست گونه است که وبلاگم می شود یک جنبه ی زندگیم) بعد بروم سرم را بکنم زیر پتوی راه راه زرد و نارنجیم و یواش، جوری که آدم ها آن بیرون نشنوند اشک بریزم و امیدوار باشم که خوابم ببرد.

حال دیروز

رفتم سفر... رفتم لا به لای کلی آدم و خیابان تازه گم شدم، توی یک عالم عکس تازه خودم را جا دادم، صدای قدم هام را توی صد تا کوچه پس کوچه جا گذاشتم... یک لحظاتی بود که من نشسته بودم وسط مرکز شهر، روی پله های یک ساختمان چند صد ساله و به آدم ها نگاه می کردم که می خندند، عکس می گیرند و شادند، آفتاب هم یک جور ملویی پهن شده بود روی تنم...

پ.ن1: فاصله ی خوشی تا غم من انقدر کوتاه شده یا همه همینند؟

پ.ن2: یک شلوار سبز خریدم... خواستم امید روی ساق پاهام جوانه بزند... نزد ولی...

پ.ن3: یکی بیاید بنشیند با من روی این نیمکت تا دو ساعت سکوت کنیم و به بوق ماشین ها، قهقهه ی آدم ها، میو میو ی گربه ها گوش بدهیم... بعد هم هر کدام راه بیفتیم برویم سمت گرفتاری های خودمان...

 پ.ن4: امنیتم را نشانه گرفته باشند انگار... پست هام را ثبت موقت کردم فعلا"...

+ نوشته شده در  2012/4/26ساعت 11:35 PM  توسط آنوش  | 

28

یک

یک وقت هایی واژه ها می شوند موش های سفید، از سر و کول ذهنت می روند بالا و جیر جیر کنان دوره می افتند توی هزار توهای مغزت. این وقت ها اگر این موش های سفید را ول نکنی روی کاغذ، مغزت را می جوند و تمام...

یک وقت هایی هم اما هست که هزارتوهای مغزت می شوند کوچه های تنگ و تو در توی یک شهر ویران شده که باد هو هو کنان، چند تا پنجره ی لق را روی لولا می چرخاند، چند تا در را به هم می کوبدُ می رود... و تو می مانی ایستاده وسط یک شهرِ متبرکِ متروک (سلام یلدا)، تنها، خالی، بی واژه... با جیر جیر لولای یک در، در دوردست ها...

این وقت ها دلم یک سیلی آبدار می خواهد، یکی که بیاید بخواباند بیخ گوشم، پرت شوم روی زمین، سرم بخورد به گوشه ی تیز میز شیشه ای، بشکافد، و انعکاس این هوهوی لعنتی باد به همراه خون، فواره بزند روی لباس سفیدم ... وتمام...

...

این روزها که توی سرم سکوت است. نه کلمه ها از هم سبقت می گیرند، نه واژه ها جای هم را تنگ کرده اند. یک صداهایی هست البته. مثلا" صدای خورد شدن گوجه فرنگی ها روی تخته. صدای قل قل سوپ روی گاز. صدای افتادن چندتا شکوفه از درخت سیب... و صدای تو آن شب که می خواندی: سبز تویی که سبز می خواهمت... سبزِ باد و سبزِ شاخه ها...

دو

مثلا"کمی دلت برایم تنگ شده باشد، مثلا" شب ها توی تاریکی اتاق، هی خط به خط چهره ام را مرور کنی که یادت نروم، مثلا" لب هاش هر چقدر هم زیبا، خنده را روی لب های من بخواهی، بوسه را روی لب های من بمیری... مثلا" پسِ ذهنت هنوز یک زن توی پیراهنِ سبزِ بلند،توی باد داشته باشد جیغ بزند... مثلا" عشق دروغ نباشد...

 

+ نوشته شده در  2012/4/13ساعت 3:33 PM  توسط آنوش  | 

27

من و زنانگی هیچ وقت آبمان با هم توی یک جوی نمی رفت، همیشه من از زنانگی فرار کرده بودم و زنانگی از من. زنانگی من را با کفش های اسپرت کت و کلفت توی شلوار جین و تی شرت های گل و گشاد دوست نداشت و من هم زنانگی را با کفش های تق تقی قرمز و دامن های چین دار بالای زانویش. زنانگی به موهای کوتاه و گونه های بی رنگ و رو و لب های خشک من می خندید و من به رژلب قرمز و موهای بلوند شینیون شده اش. زنانگی سوتین های ابری می پوشید و سعی داشت سینه هایش حسابی به چشم بیایند و من؟ توی لباسهای گشاد گشاد پنهانشان می کردم.

با همه ی این تفاسیر همیشه یک نقطه ای بود که من و زنانگی با هم چشم در چشم شویم. همان نقطه ی سرخ گریز ناپذیر. با ترشرویی می نشستیم رو در روی هم و زنانگی همان طور که ناخن هایش را سوهان می کشید می گفت: مثلا" که چی؟ از کی فرار می کنی؟ از من؟ یا از خودت؟ می بینی که آخر سر باز گذارت به من می افته.

راست هم می گفت خوب. اما زنانگی برای من معنای ضعف می داد. فکر می کردم زن که باشی باید منتظر یک سایه باشی که بیاید بایستد بالای سرت، زن که باشی وظیفه ی اصلیت می شود آشپزی و بچه داری، و تنها افتخارت می شود نجیب بودن. اینجوری بود که افتادم دنبال اینکه همه ی چیزهایی که یک مرد می خواهد به من بدهد، خودم جلوتر به خودم بدهم. طول کشید تا بفهمم حساب زنانگی جداست از این نقش های تحمیلی... زمان برد تا با زنانگی آشتی کنم... یک دست های مردانه ای اما من را با زنانگیم آشتی داد. آمد لغزید روی تنم و به من زن بودن را آموخت. به من آموخت که می شود عریانی بازوها را دوست داشت، که گردی سینه ها را می شود مُرد، می شود گه گاه ایستاد روی پاشنه های بلندتر که نزدیک تر بشوی به چشمهای مَرد، و دیدم که عطر لب های سرخ گاهی چه مست می کند... سرمست می کند...

این طوری بود که من و زنانگی آرام آرام ایستادیم کنار هم، شدیم دو تا دوست. حالا زنانگی گاهی برایم چکمه های پاشنه هفت سانتی می خرد و من گاهی به زور یکی از تی شرت های گل و گشادم را تنش می کنم، زنانگی زیر ابروهام را بر می دارد و به پریدگی گونه هام رنگ صورتی می مالد و من سرخی لب هاش را با پشت دست کم حال می کنم. گاهی که پشت میزم نشسته ام لا به لای یک عالمه کاغذ پوستی و کالک، برایم شربت نعنا با لیمو می آورد. یک وقت هایی هم که دلم گرفته می روم توی آشپزخانه و همین طور که زنانگی زیر لب آواز می خواند و قارچ ها را خرد می کند از پشت دستهام را حلقه می کنم دور بازوهاش...

حالا این روزها که بهار چمدان سبزش را که شکوفه های ریز صورتی دارد پهن کرده روی زمین، حس می کنم زنانه ترین فصل سال رسیده است. حالا نه که فکر کنید زنانگی شده دوست صمیمی ام و بهار را هم عاشقم، می خواهم این دو تا را به زور به هم پیوند بزنم ها! نه! دیده ام که زن و بهار هر دو می رویانند، یکی درخت و سبزه و گل، یکی انسان... دیده ام که هر دو چه طور یخ ها را آب می کنند... یکی یخ طبیعت، دیگری یخ مرد... هوای تازه اند هر دو... از این روست که زن ها بهار را همیشه دوست تر داشته اند، بهار را جور دیگری دوست داشته اند اصلا"... همه ی دوست داشتنی هایشان را هم جمع کرده بودند توی همین فصل، از غبارروبی گرفته تا خرید و دید و بازدید...

این سالها اما زیاد دیده ام زن های گریزان از بهار، زن های خالی از بهار... زن های بدون بهاری که ما باشیم رویاندن هایمان رویاندن نیست، جوانه زدن نیست... از بهار که فرار بکنیم انگار از زنانگی هایمان فرار کرده ایم و هیچ کس بهتر از من نمی داند که زنانگی معجزه می کند...

پ.ن: بهار مبارک بچه ها، شاد می خوام همیشه تون رو... امسال زیادتر بخندیم، بی بهانه تر... عیدی من برای شما همین نقاشی بالا :)

اضافه نوشت1: دست و دلم به نوشتن نمی رود، نوشته ام ها! ولی یک جمله، یک خط، یک کلمه... این یعنی که من این همه لطف را می بینم، این بیا بنویس ها را می فهمم، همین حس خوب اینکه کسی جایی منتظرت است... اما با ناتوانی دست هام چه کنم... :(

+ نوشته شده در  2012/3/19ساعت 1:31 AM  توسط آنوش  | 

26

نشسته ام توی مترو، قاطی مردم رنگ به رنگ، دودوب دودوب کنان می رویم دنبال گرفتاری هایمان... چشمهام می گردد روی آدمها، از سیاه به سفید، از زرد به سرخ... خسته از این همه رنگ، پیشانی تب دارم را می چسبانم به شیشه که انعکاس تصویرش را می بینم، نشسته کنار مردش و با صورت گرد و چشمهای مورب درشت، حرف می زند، نه از آن حرف های جدی که مثلا" امروز به تعمیرکار زنگ بزنیم بیاید لوله ی دستشویی را که یک ماه است چکه می کند درست کند، نه... از آن حرف های دونفره که لا به لایش پودر معجزه است و عطر کاکائو. لب هاش تکان می خورند، صدایش را نمی شنوم ولی. خودم روی حرکت لب هاش کلمه می گذارم، کلمه های سرشار... مثل دوبلر یک فیلم عاشقانه... گاهی لا به لای حرف ها اخم می کند، از آن اخم های شیرین که زنها بلدند برای آب کردن دل مردشان، گاهی هم لب هاش به خنده باز می شود و ردیف دندان های سفیدش توی شیشه برق می زند... دست مرد را می بینم که آرام آرام می خزد توی تیرگی گیس هاش، سر موها را مثل قلم مو گرفته توی دستش و به سان نقاش ماهری روی صورت زن نقش می زند، نقش ابروهای کوتاه، نقش چشمهای درشت، نقش لب های خندان... نگاه دختر از خوشی برق می زند. شده خانوم خانومهای تو ابرا (سلام پاریس رومانزا) سرهایشان آرام آرام به هم نزدیک می شود، چشمهایشان همزمان بسته... لبهایشان روی هم چفت می شود... صدای اپراتور توی بلندگوهای مترو یادم می آورد که رسیده ایم به ایستگاه شَتلِه، برای پیاده شدن با عجله جمعیت را پس می زنم، توی آخرین لحظه اما بر می گردم سمت دختر. به جاش اما دو تا صندلی خالی نارنجی می بینم... انگار که بودند و نبودند...

هلک هلک کنان از پله ها می روم بالا و به دخترکان سرزمینم فکر می کنم، به آن همه بوسه که به دنیا نیامده ریختند کف متروها، به آن همه نگاه که از خوشی برق نزد... همین طور که پله ها را یکی یکی می روم بالا، آفتاب ذره ذره خودش را نشانم می دهد، قصه ی بوسه های به دنیا نیامده را می گذارم همان زیرِ زمین، توی تاریکی ها بماند و به خانه های قرن هفدهمی کوچه ی بوبورگ فکر می کنم که منتظر من و دریچه ی دوربینم هستند...

پ.ن: این روزها گلوله شده ام توی خودم...

 

+ نوشته شده در  2012/3/11ساعت 3:21 AM  توسط آنوش  | 

25

تابستان نفس های آخرش را می کشد. نشسته ام رو به روی معلم، تازه هم نیست دیگر... سه ماهی گذشته از رابطه ی استاد شاگردی... رفته ایستاده رو به پنجره، پشت به من، پشت به گنجشک لرزان توی سینه ام. ساز را محکم گرفته ام توی بغلم، یک جوری که در نرود... می گوید: بزن ببینم چه کردی دختر!

فرورفتگی تنه ی ساز روی پای چپ، آماده می شوم... اما نت ها به جای ساز، از توی گلویم می پرد توی هوا... بی هوا... می گویم: من آنوشم...

فکر می کنم 1 ماه طول کشید تا برگردد نگاه کند توی چشم هام. من عین این 1 ماه، برای تک تک ثانیه هاش، فریم ساختم، توی یک فریم می دیدمش شگفت  زده، توی فریم دیگر عصبانی، توی بعدی بی تفاوت... حتی توی یکی از فریم ها ازم می پرسید من آنوش نمی شناسم، از کی حرف می زنی؟

اما فریم حقیقی وقتی ساخته شد که آرام آرام چرخید سمت من... یک لبخند نشسته بود گوشه ی لب هاش، یک لبخند هم نشسته بود توی قهوه ای نگاهش... یک جور بازیگوشانه ای نگاهم کرد و گفت:

چرا انقدر زود بازی را تمام کردی آنوش؟ بهترین بازی عمرم بود این بازی استاد شاگردی! چرا انقدر زود وا دادی دختر؟!

شبیه یک پرنده بودم که آمده شکار، خودش شکار می شود ولی... امکان نداشت! رودست خورده بودم... مثل قماربازی که آس پیک رو کند، با 2 دل ببُرد حریف... همچین حالی داشتم... خرت و پرت ها را ریخته نریخته توی کیف، خداحافظی کرده نکرده زدم بیرون... پشت سرم دوید تا دم در، با پاهای برهنه... تا برسد اما من گم شده بودم لا به لای یک عالمه ماشین و آدم و درخت...

پ.ن: با این دست ها برایتان می نویسم ها! شما با کدام دست ها؟ این یک بازی بود که من هی پشت گوش انداختم، هی پشت گوش انداختم تا امشب...

 

+ نوشته شده در  2012/2/27ساعت 1:37 AM  توسط آنوش  | 

24

نشسته وسط اتاق و با دست های کوچکش لباسهای کاموایی و جورابهای پشمی می چپاند توی چمدان. انگار که دخترک را می شناسم و نمی شناسم. یک جایی دیدمش، مثل اینکه یک جایی از کنار هم رد شده باشیم و توی کمتر از یک ثانیه نگاهمان تلاقی کرده باشد با هم... انحنای لب پایینیش به سمت بیرون، رد محو یک بخیه زیر چانه اش و این خطوط نازک کنار چشمهاش  وقتی که می خندد حسابی آشناست ولی... دخترک هم نام من است، توی اتاق من زندگی می کند، روی تخت من می خوابد، موقع پیاده روی دستش را می کند توی جیب پالتوی مشکی من، شالگردن زرشکی من را می پیچد دور گردنش تا روی لب ها، پیازهای توی ظرف ماکارونی را دانه دانه کنار می زند و چایی را با شکلات دوست تر دارد... قبول دارم که زیادی شبیه من است. اما من نیست. یک غریبگی ای توی نگاهش هست، انگار جای چشم دو تا تیله  دارد... همه چیز زیر سر این چمدان باید باشد، یا زیر سر بلیط های روی میز. دست این دختر غریبه ی چشم تیله ای با چمدان ها و بلیط ها توی یک کاسه است...

خداحافظ شهر من... سلام پاریس...

پ.ن: مرد نقاشی حسابی شبیه این روزهای من است... اصلا" دل کندن آدم را این طوری می کند، همین قدر خسته، همین قدر له... 

+ نوشته شده در  2012/2/17ساعت 3:43 PM  توسط آنوش  | 

23

این همه خواستن با این همه نتوانستن یک جا، توی یک روح، جمع نمی شود برایم... ازش توضیح می خواهم. طفره می رود، اصرار می کنم... می شویم آدمهای یک صحنه ی نمایش: یک سن تاریک، دو تا صندلی رو در روی هم. یکی برای پسر، رو به تماشاچی ها، یکی برای دختر، پشت به شما. نور یک پروژکتور می افتد روی ما. تراژدی آغاز می شود:

-          معمولا" آدم ها به یک باره نابود نمی شوند، ذره ذره توی گه فرو می روند... دیوار فاجعه ذره ذره روی سر آدمها خراب می شود... برای من ولی قصه اینطور نبود. برای من زندگی با یک ضربه ی کاری، با یک ندانم کاری کوچک توی 16 سالگی به آخر رسید. سهمیه ی گهم را من یک جا سر کشیدم، گیرم که ذره ذره فهمیدم عمق ماجرا را.

-          چه می خواهی بگویی؟ نمی فهممت.

-          راست می گویی به این همه پیچش کلمات نیازی نیست... 16 ساله بودم، تازه به بلوغ نشسته، پر از شور کشف تجربه های تازه، 18 ساله بود، عاشق و پر از هیجان. چی توی یک پسر دو سال کوچکتر از خودش دیده بود که بهش دل باخته بود نمی دانم. از روزمرگی ها حرف می زدیم، حرف های ساده، به اقتضای سن و خیلی زود تلفیقی از هیجان و احساس، شور و شهوت پرتمان کرد توی آغوش هم، توی کمتر از چند دقیقه اتفاق افتاد. قرمزی خون روی ملافه ی سفید یک پتکی بود توی سرم. قرمزیش ماند پشت پلک هام، حالا سالهاست که همه چیز را از پشت یک پرده ی قرمز می بینم... بزرگتر که شدم دیدم که چقدر فاصله هست بین ما، دیدم چقدر هم جنس نیستیم، کلمه هام را نمی فهمید. دردهام را نمی فهمید، دغدغه هاش را نمی فهمیدم اما یک چیزی وصلمان کرده بود به هم، یک دِینی که به گردن من بود. دیر فهمیده بودم که 16 سالگی سن مناسبی برای انتخاب همراه زندگی نیست. بارها فکر فرار به سرم زد، فرار از آن رابطه، فرار از آن آدم، فرار از این دِین... اما هربار بی پناهیش دلم را آتش می زد. رها می کردمش وسط این مردم با این ترازوهای سخیف برای سنجش پاک و ناپاک؟ رها می کردمش وسط یک خانواده ی سنتی با داغ بی آبرویی روی پیشانیش؟! که چه؟ بروم دنبال خوشبختی؟ کدام خوشبختی؟ با این بار روی دوشم، با این بغض توی گلوم خوشبختی را نمی دانم با کدام ت بنویسم حتی... فقط دوست دارم این بار لعنتی دیگر نباشد روی دوشم. این احساس ظلم دست از سرم بر دارد...

-          کجاست پس؟

-          دو سال ازش زمان خواستم، خواستم بروم توی تنهایی با خودم کنار بیایم، آخرین ذره های امید به خوشبختی را هم از کف دستم فوت کنم توی هوا... بعد برگردم برای ازدواج... برای برداشتن باری که از 16 سالگی کمرم را خم کرد...

-          ...

-          یک چیزی بگو، بهم فحش بده، سیلی بزن توی گوشم، تف بنداز توی صورتم... یک کاری بکن...

-          ...

-          فکر می کنی ساده است گذشتن از چشمهات؟ گذشتن از لختی موهات؟ فکر می کنی ساده است یکی را پیدا کنی که اینقدر بفهمتت، اینقدر بخواهیش دستت بهش نرسد ولی؟ لعنتی یک چیزی بگو!

دختر بلند می شود، پسر هم... دختر با چند گام بلند از سمت چپ از صحنه خارج می شود، پسر می نشیند کف زمین، استیصال به همراه قطره های اشک می چکد از چشم هاش... پرده می افتد... تماشاچی ها دست می زنند، هورا می کشند... و کسی خبر ندارد از دختر که پرسه زنان می رود خودش را گم کند توی کوچه پس کوچه های این شهر شلوغ... لا به لای خنده های رهگذرها... همین طور که زیر لب زمزمه می کند:

آدم ها به یک باره نابود نمی شوند، ذره ذره توی گه فرو می روند... شاید باشند آدم هایی که یکباره نابود می شوند اما من از آنها بودم که دیوار فاجعه ذره ذره روی سرم خراب شد... گیرم که همیشه یک نقطه ی اوجی هست که کاری ترین ضربه را می زند، معمولا" همان ضربه هم کارتان را یک سره می کند...

پ.ن۱: کسی یک درنای کاغذی ندارد یک چند ماهی به من قرض بدهد؟ می خواهم باهاش بروم یک جای دور...

پ.ن۲: یک چند روزی نیستم. جان شما و جان بلاگفا...

+ نوشته شده در  2012/2/8ساعت 9:36 AM  توسط آنوش  | 

22

یک

باردارم! فهمیدنش کار سختی نیست، همین که صبح با کلافگی کنده می شوم از تخت، همینکه بشقاب غذای جلوی رویم دلم را زیر و رو می کند، همین که هوای تازه ی دم صبح به جای اکسیژن خفگی می ریزد توی گلوم، می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه است... همین که نیمه های شب انار می گذارم توی سینی می آیم می نشینم وسط خالی اتاق، کارد فرو می کنم توی دلش، خون که فواره می زند میلم ته می کشد، می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه است... همین که توی این روزهای آفتابی جوراب های بلند پشمی راه راه آبی، سفید می پوشم و با پتویی روی دوش لخ لخ کنان مسیر آشپزخانه تا کاناپه را می روم و می آیم و لیوان چای توی دست هام پر و خالی می شود، می فهمم کاسه ای زیر نیم کاسه است... زیاد سخت نیست فهمیدن اینکه باری دارید توی دلتان. نیازی نیست که شکمتان زیاد بالا بیاید تا حسش کنید، صدای قدم های یک تازه وارد که پا می گذارد توی خصوصی ترین حریمتان و با مشت می کوبد به جداره ی دلتان، آنقدر بلند هست که به سادگی شنیده شود... نمی دانم چند ماه انتظار لازم است برای گذاشتن بارم به زمین، فقط می دانم دارم زیر این بار له می شوم... سنگ هایتان را زمین بگذارید... بارم یک نطفه ی حرام نیست... بارم غم است... غم...

دو

نیمه های شب است. همگی خوابید، روی تک تکتان پتو می اندازم، لیوان آب بالای سرتان می گذارم، چراغ وبلاگستان را خاموش می کنم و... می روم می نشینم پشت پنجره، رو به روی ماه...

+ نوشته شده در  2012/2/2ساعت 3:7 AM  توسط آنوش  | 

21

اوضاع با معلم تازه هیچ خوب پیش نمی رود. معلم تازه هیچ خیال پایین آمدن از اسب غرور را ندارد. می نشیند رو به رویم، درس هفته ی پیش را پس می گیرد، درس جدید می دهد، بعد: روز به خیر خانوم... روز به خیر آقا...

دلم را خوش کرده بودم که شکلات های قهوه ای نگاهم برایش آشنا خواهد بود لابد، دلم را خوش کرده بودم که کلمه هام لو می دهندم بس که بوی دارچین می دهند، بعد معلم تازه شب ها که دراز کشیده روی تخت، خیره به سقف سفید اتاق، جمله هام را زیر و رو می کند، رد دارچین را می گیرد لا به لای حرف هام، می گردد لا به لای نامه هام، کلمه های آشنا را جدا می کند، دلیل پیدا می کند، مدرک جور می کند، توی دودلی گفتن و نگفتن دست و پا می زند... و آخرسر می گوید...

دلم را خوش کرده بودم که گیرم نشناسدم، دلش گره می خورد به لختی موهای کوتاهم، سرم که پایین است، ساز که می زنم، لابد آرام آرام از زیر شال سفید نخی می ریزند روی مرمر پیشانی،  دل معلم تازه قنج می رود حکما"... دلم را خوش کرده بودم به درشتی چشم هام، به رقص ماهرانه ی دست هام روی دسته ی ساز... دل معلم تازه از سنگ است ولی... آب نمی شود... هیچ یک اثر نمی کند...

تابستان هم از خواب داغ بیدار شده، کش و قوس می دهد به خودش و خمیازه کشان برگهای سبز را می ریزد توی چمدان قرمزش، آماده ی رفتن... تابستان که برود من هم رفته ام... معلم تازه هم...  امید هم... امید هم...

+ نوشته شده در  2012/1/29ساعت 3:11 PM  توسط آنوش  | 

 
کد آپلود عکس