تبليغاتX
شال گردن - 25

شال گردن

اینجا، آنوش می نویسد.

25

تابستان نفس های آخرش را می کشد. نشسته ام رو به روی معلم، تازه هم نیست دیگر... سه ماهی گذشته از رابطه ی استاد شاگردی... رفته ایستاده رو به پنجره، پشت به من، پشت به گنجشک لرزان توی سینه ام. ساز را محکم گرفته ام توی بغلم، یک جوری که در نرود... می گوید: بزن ببینم چه کردی دختر!

فرورفتگی تنه ی ساز روی پای چپ، آماده می شوم... اما نت ها به جای ساز، از توی گلویم می پرد توی هوا... بی هوا... می گویم: من آنوشم...

فکر می کنم 1 ماه طول کشید تا برگردد نگاه کند توی چشم هام. من عین این 1 ماه، برای تک تک ثانیه هاش، فریم ساختم، توی یک فریم می دیدمش شگفت  زده، توی فریم دیگر عصبانی، توی بعدی بی تفاوت... حتی توی یکی از فریم ها ازم می پرسید من آنوش نمی شناسم، از کی حرف می زنی؟

اما فریم حقیقی وقتی ساخته شد که آرام آرام چرخید سمت من... یک لبخند نشسته بود گوشه ی لب هاش، یک لبخند هم نشسته بود توی قهوه ای نگاهش... یک جور بازیگوشانه ای نگاهم کرد و گفت:

چرا انقدر زود بازی را تمام کردی آنوش؟ بهترین بازی عمرم بود این بازی استاد شاگردی! چرا انقدر زود وا دادی دختر؟!

شبیه یک پرنده بودم که آمده شکار، خودش شکار می شود ولی... امکان نداشت! رودست خورده بودم... مثل قماربازی که آس پیک رو کند، با 2 دل ببُرد حریف... همچین حالی داشتم... خرت و پرت ها را ریخته نریخته توی کیف، خداحافظی کرده نکرده زدم بیرون... پشت سرم دوید تا دم در، با پاهای برهنه... تا برسد اما من گم شده بودم لا به لای یک عالمه ماشین و آدم و درخت...

پ.ن: با این دست ها برایتان می نویسم ها! شما با کدام دست ها؟ این یک بازی بود که من هی پشت گوش انداختم، هی پشت گوش انداختم تا امشب...

 

+ نوشته شده در  2012/2/27ساعت 1:37 AM  توسط آنوش  | 

 
کد آپلود عکس